جمعه بیست و نهم آذر 1387
نوستالژی فضاهای شرقی و نشانه های پست مدرنیسم
یکی از حسها و تجربه های نسبتا جدید و غریبی که در آلمان دارم تامل مکرر در ماهیت فرهنگ شرقی- غربی و مقایسه آن دو است. این تامل که عموما به لزوم شکسته شدن کلیشه های قبلی یعنی برتری مدرنیته و غرب منتهی می شود و متضمن بازنگری در رابطه شرق و غرب است بیشتر در چهار موقعیت رخ می دهد:
1- یکی وقتی که انسان در فهم یک عنصر فرهنگی غرب دچار مشکل می شود. مثلا وقتی که تفرد آلمانی ها غیر قابل تحمل می شود نوستالژی فضاهای گرم شرقی بر وجودت سنگینی می کند و باورها و نظام ارزشی پشت آن فضاها اهمیت و ارزش پیدا می کنند. یا وقتی که تابوهای شکسته شده در غرب مثل عمل جنسی گروهی و خانوادگی، را نمی توانی هضم کنی و از آزاد شدن غول جنسی در این دنیا و نبود خط پایان در مسیر این غول احساس وحشت می کنی. یا وقتی که نوعی شلختگی و لاابالی گری افراطی در رفتار اجتماعی آلمانیها می بینی که حکایت از پایان مشروعیت ارزشها و سنتهای عمومی دارد. تو گویی آن زیر یک چیزی شکسته و ترک برداشته. شکستگی و ترکی که سطح را دچار نوعی بی قراری کرده است.
2- دوم وقتی که با یک فرد دین باور یا دیندار اعم از مسلمان و مسیحی و... مواجه می شوی و وی شروع می کند مستیقم و غیر مستقیم تبلیغ اعتقادت خود که متضمن نوعی اعتراض مضاعف به فرد شرقی متساهل است که چرا به فرهنگ دینی اهمیت کافی نمی دهد.
3- مورد سوم وقتی است که برخی از آلمانیها اظهار علاقه خاصی به فرهنگ شرقی می کنند و یا با ناامیدی، از به پایان رسیدن تمدن غربی صحیت می کنند و اینکه بشر باید منتظر ظهور تمدنها و فرهنگهای جدیدی باشد که چین و هند عموما مثال آورده می شود.
4- مورد چهارم و مهمترین، وقتی است که آدم در فضاهای آکادمیک تجدید نظر جدی غرب مدرن در موضع کلاسیک خود نسبت به سنت را می بیند. یعنی عقب نشینی از راسیونالیسم قرن 17(دکارت)، روشنگری قرن 18(کانت) و ماتریالیسم قرن 19(مارکس، فویرباخ، نیچه، فروید). این تجدید نظر که می توان با کمی مسامحه برای همه آنها از اصطلاح چتری پست مدرن استفاده نمود در رد آن نگاه منفی به دین مشترک هستند و اگر بر تقدم دینداری بر سکولاریسم اشاره نکنند حداقل به عدم ترجح و تقدم سکولاریسم بر دینداری تصریح می کنند. به نظر این جریان مدرنیته و سنت هر دو تفسیرهای متفاوت از هستی و زندگی هستند و مدرنیته امتیازی خاص بر سنت ندارد.
از این جهار مقام کم و بیش مورد دوم یعنی بحث با دین باوران در ایران هم پیش می آید ولی سه مورد دیگر کم و بیش حداقل به شکل ملموس مربوط به این دیار است. در مواجهه با آن مورد دوم هم با توجه به مشکلات اجتماعی- سیاسی که دین در ایران برای شهروندان درست کرده فرد بیشتر آن را نادیده می گیرد و حمل بر بی اطلاعی و یا منافع اجتماعی و سیاسی طرف می کند. همین وضعیت، یعنی داشتن گارد پیشینی در برابر استدلالهای سنت، باعث می شود که مطالب گهگاهی که از پست مدرنیسم در دانشگاههای ایران شنیده می شود جدی گرفته نشود و انسانها خیلی راحت با گفتن اینکه " ما جهان سومی ها ابتدا باید از سنت به مدرنیته گذر کنیم و بعد تعارض مدرنیته و پست مدرنیته را حل کنیم" و یا " پست مدرنیسم مسئله ما نیست" از کنار اینها می گذرند. ولی واقعیت آن است که غرب تجدید نظر در مرکزیت و تمامیت خود را مدتی است که شروع کرده است.
آنچه گفته آمد صرفا یک احساس مبهم است. ممکن است آن محصول شرایط زندگی من در غربت باشد و معلول دلتنگی ها و تردیدهایی که تازه واردها پیدا می کنند. شاید آن بی قراری که آن را در سطح جامعه غربی می بینم و آن را نشانی بر شکسته شدن چیزی در آن زیر می دانم بی قراری درون من است که آن را به بیرون تعمیم می دهم. ولی روانشناسان بیان احساسات را برای سلامتی روانی توصیه می کنند. تازه شاید نظرات خوانندگان این احساس را از ابهام برهاند.