در حاشیه سفر اخیر سید حسین نصر به ترکیه
1- سید حسین نصر نامی آشنا در بین طبقه تحصیلکرده و روشنفکر جمعیت دیندار ترکیه است. تمام آثار وی به ترکی ترجمه شده است و او به طور مکرر برای ایراد سخنرانی به ترکیه دعوت می شود. در آخرین مورد وی در 14 اکتبر- 22 مهر- به دعوت احمد داوود اوغلو وزیر امور خارجه ترکیه و از اعضای پرنفوذ حزب حاکم، حزب عدالت و توسعه، در بنیاد علوم و هنر استانبول با عنوان "از قرن بیستم چه آموختیم و برای قرن بیست و یکم چه چیزی باید بدانیم؟" سخنرانی کرد. (1)
ابراهیم کالین دانشجوی ترک نصر در دانشگاه جورج واشنگتن که اکنون استاد دانشگاههای ترکیه و مشاور ارشد رجب طیب اردوغان است در سخنان مقدماتی خود در جلسه سخنرانی دکتر نصر، ضمن تجلیل از مقام علمی و معنوی استادش به اختصار به بررسی حضور سید حسین نصر در ترکیه پرداخت. وی با اشاره به سخنرانی سید حسین نصر در دهه هشتاد در دانشکده ادبیات دانشگاه استانبول وی را نعمتی برای جامعه معاصر ترکیه دانست. دکتر نصر نیز در ابتدای سخنان خود ضمن تشکر از داوود اوغلو به خاطر دعوت به سخنرانی، از ترکیه به عنوان وطن دوم خود نام برد.
2- به نظر می رسد سید حسین نصر یکی از منابع تئوریک حزب عدالت توسعه و همینطور جریان اسلامگرای کنونی در ترکیه است. این وضعیت به مثابه یک پدیده فرهنگی و فکری در خور تامل است. اهمیت این مسئله وقتی روشنتر می شود که بدانیم قبل از سید حسین نصر، دکتر شریعتی، نیز تمام آثارش به ترکی ترجمه شد و به عنوان ایدئولوگ برخی از گروههای اسلامی در دهه 80 مورد توجه قرار گرفت. گذر جامعه مسلمان ترکیه از شریعتی به نصر یک ویژگی دیگر هم دارد و آن عدم توجه کافی به دکتر سروش روشنفکر مدرنیست ایرانی است که در ایران بیشتر به عنوان رقیب نصر تلقی می شود.
در این نوشته کوتاه ضمن توصیف این پدیده یعنی ظهور و افول ایدئولوگهای ایرانی در بین گروههای اسلامی ترکیه- این کار به معنی انکار تاثیر و اهمیت اندیشمندان بومی ترکیه و یا غیر ایرانی در ترکیه نیست- در صدد پاسخ به سوالات زیر خواهیم آمد: چرا روشنفکران ایرانی در ترکیه مخاطب دارند؟ چرا سید حسین نصر در ترکیه جدی گرفته می شود ولی در کشور خود ایران این قدر تاثیر گذار نبوده است؟ چرا در حالیکه روشنفکران دینی ایران از "گذر از شریعتی" صحبت می کنند هنوز شریعتی در ترکیه خوانده می شود؟ چرا سروش، که در داخل ایران موثرترین اندیشمند تلقی می شود، در بین گروههای اسلامی ترکیه مخاطب زیادی ندارد؟ آیا جامعه اسلامی ترکیه همانطور که گذر از شریعتی به نصر را تجربه می کند، گذر از نصر به سروش را هم تجربه خواهد کرد؟
3- چنانکه گفته شد تمام آثار دکتر نصر به ترکی ترجمه شده است و به قول دکتر کالین آثار دکتر نصر بیشتر از همه زبانهای دیگر به ترکی ترجمه شده است. حتی برخی از آثار دکتر نصر که عموما به انگلیسی نوشته شده اند، به فارسی، زبان اصلی خود نویسنده، ترجمه نشده اند. زبان عربی، زبان اصلی جهان اسلام، هم مقصد مهمی برای آثار نصر نبوده است. این می تواند به خاطر اتفاق و تصادف باشد، مثلا داشتن دانشجویان و علاقمندان ترک فعال، ولی می تواند همینطور معلول تناسخ اندیشه نصر با سنت اسلامی ترکیه که تصوف است باشد. علت دیگر خوانده شدن متفکران ایرانی در ترکیه می تواند خلا اندیشه دینی در ترکیه باشد. ترکیه در دوره معاصر، علیرغم موفقیتهای اجتماعی و سیاسی، در حوزه فکری مخصوصا فکر اسلامی خیلی مولد نبوده است. وقتی از اندیشمندان معاصر جهان اسلام، مخصوصا اندیشمندان رفورمیست، صحبت می شود به سختی می توان از ترکیه در این فضا نماینده ای دید.
4- ولی چرا درحالیکه شریعتی و نصر در ترکیه به ایدئولوگ تبدیل می شوند دکتر سروش، پدر معنوی جنبش اصلاحات در ایران، در ترکیه جدی گرفته نمی شود؟ درحالیکه تمام آثار شریعتی و نصر به ترکی ترجمه شده اند و حتی مجموعه آثار شریعتی در23 جلد مجددا در 2009 به چاپ رسید از دکتر سروش فقط یک کتاب "نهاد ناآرام جهان" به ترکی چاپ شده است. کتابی کوچک که به دوره فکری اولیه سروش تعلق دارد. علت اینکه دکتر سروش در جامعه ترکیه مورد استقبال قرار نمی گیرد چیست؟
به نظر نویسنده علت این امر به تفاوت شرایط تاریخی و سیاسی روشنفکران ایرانی نامبرده بر می گردد. نصر و شریعتی محصول فضای سکولار قبل از انقلاب اسلامی ایران بوده اند ولی سروش محصول فضای اسلام سیاسی بعد از انقلاب اسلامی است. تفاوت این دو فضا در آن است که شریعتی و نصر دغدغه حفظ سنت در مقابل سکولاریزاسیون رادیکال را داشتند و دارند (البته هر کدام به روش متفاوت خود؛ شریعتی انقلابی بود و نصر سنت گرا) ولی دغدغه سروش حفظ توامان حقوق طبیعی انسان و سنت در مقابل رادیکالیسم اسلامی است.
موقعیت روشنفکران مسلمانان ترکیه به موقعیت شریعتی و نصر نزدیکتر است تا سروش. آنها هم دغدغه حفظ سنت در مقابل سیستم سکولار را دارند. ترکیه هنوز اسلام سیاسی را تجربه نکرده است که به سروش به عنوان ترسیم کننده مجدد مرزهای سنت برای حفظ سنت از رادیکالیسم و محافظت از حقوق طبیعی انسان نیاز داشته باشد. بنابراین ترکیه شرایط سیاسی و تاریخی متفاوتی دارد. اگر حزب عدالت و توسعه در آینده بخواهد استفاده حداکثری از سنت بکند و تمامیت خواه شود و یا تئوری سنت گرایی نتواند سیستم سیاسی تابع خود را در طی مسیر توسعه همراهی کند آنوقت ممکن است بخشی از جامعه مسلمان ترک به سراغ سروش بیایند. شاید آن موقع برخی از گروههای مسلمان ترکیه، گذر از نصر به سروش را تجربه خواهد کرد.
- برای متن ترکی و فارسی گزارش این سخنرانی به ترتیب به سایتهای زیر مراجعه شود:
http://www.dunyabizim.com/news_detail.php?id=2054
http://www.iranbalkan.com/site/index.php?mod=article&cat=گزارش&article=2634[i]
علی پولو (برادر مارکو پولو)
19 جولای 2009
در دوسالی که آلمان آمده ام به غیر از هلند به کشور دیگر اروپایی سفر نداشته ام. هلند هم مربوط به حوزه فرهنگی ژرمن است بنابراین من همیشه درباره غرب و اروپا با همان شناختم از ملت ژرمن قضاوت کرده ام. از کشورهای اروپای شرقی که بگذریم می گویند متفاوتترین کشور اروپایی ایتالیاست. الان دلم هوای جنوب کرده است؛ سرزمینهای آفتابی و گرم ملتهای رومان. از 19 تا 25 جولای با سالیم دانشجوی ترکیه ای می ریم ایتالیا. البته شمال ایتالیا که گفته می شود با جنوب آن تفاوت فاحش دارد و بیشتر به فرهنگ اروپای مرکزی نزدیک است تا اروپای جنوبی. تا جایی که کشمکشهای جدایی طلبانه هم بین این دو بوده است. بریم ببینیم سنیورهای محترم و سنیوراهای محترمه چی کار می کنند. شهرهای زیارتی عبارتند از: بلونیا، فلورانس، ونیز و ورونا. این را هم گفته باشم که بلیط رفت و برگشت ما از فرانکفورت به بلونیا فقط 20 یورو است. چند ساله که در مسیرهای اروپایی خطوط هوایی ارزان قیمت ایجاد شده. یک دوستی با ده یورو بلیط رفت و برگشت پرواز کلن- رم را خریده بود. اومدین این طرفها از این امکان بی بهره نمانید.
بلونیا- ایتالیا
امروز ساعت 5 بعداز ظهر رسیدیم به بولنیا شهری در شمال ایتالیا. بیش از آنکه فکرش را می کردم ایتالیا به خاورمیانه شبیه است. هوا، چهرها و رفتار مردم و ... به همین خاطر با آنها احساس سمپاتی بیشتری نسبت به آلمانی ها دارم. آن دیسپلین و به تبع، آن خشکیت آلمانی اینجا نیست. امروز قدمی در شهر زدیم ، پیتزایی خوردیم و عکسی گرفتیم. الان آمده ایم هتل. هتل را برای یک شب رزرو کرده ایم ولی آنقدر راحت و زیبا است که وسوسه شده ایم یک شب دیگر تمدید کنیم. هتل 3 ستاره شبی فقط 18 یورو.
20 جولای 2009
بلونیا
روز دوم ایتالیا باز هم در بولونیای زیبا. صبح رفتیم دانشگاه و بعد هم گشتی در شهر. خوردن اولین اسپاگتی اوریجینال و خرید میوه و نوشیدنی از مغازه پاکستانی و .... فردا راهی فلورانس هستیم ... چیزی که امروز توجهمان را جلب کرد تعطیلی مغازه ها از ساعت 1 تا 4 بعد از ظهر است. که علتش هم روشن است: گرما. یادم می آید موسس و مدیر شرکت دوو در کتاب "سنگفرش هر خیابان از طلاست" می گوید به نظر او یکی از دلایل عقب ماندگی ایتالیا نسبت به سایر کشورهای اروپایی خواب نیم ظهری آنهاست. می توان این حرف را با کمی حک و اصلاح گفت: یکی از علل عقب ماندگی ایتالیا گرمی هوای آن است که مردم مجبور می شوند وسط روز مدتی را تعطیل کنند و بخوابند و کلا گرما آنها را تنبل کرده است. البته قضیه به این سادگی نیست. اگر اینطور باشد پس چگونه بیشتر تمدنهای باستان از مصر گرفته تا هند و بین النهرین و یونان در مناطق گرمسیر بوده است؟
21 جولای 2009
فلورانس
روز سوم سفر ایتالیا بسیار پر ماجرا بود. سالم با تاخیر از هتل حرکت کرد و بدون بلیط سوار قطار شد و به یمن خارجی بودن از جریمه 50 یورویی گریخت. یک ایستگاه زودتر از ایستگاه اصلی فلورانس پیاده شدیم و همین که سوار اتوبوس به سمت مرکز شهر شدیم قبل از آنکه ما بفهمیم چی به چیه کنترل کننده های بلیط از راه رسیدند ولی بحمد الله آن هم به خیر گذشت. بعد از دو ساعت سوار شدن به اتوبوسهای اشتباهی بالاخره به هتل مورد نظر رسیدیم ولی کاشف به عمل آمد که آنجا یک آپارتمان خالی با 4-5 اتاق است و ما که با قیمت کمتر توی بلونیا توی هتل 3 ستاره ای بودیم شوکه شدیم و حسابی حالمان گرفته شد. اینجا ایتالیاست و از این چیزها اتفاق می افتد. ولی همچنان سفر می سفرد و هیجان و زیباییهاش به دردسرهایش می چربد. فردا عازم ونیز هستیم و میهمان ماسیمو خواهیم بود که از طریق سایت "میزبان یابی"couch surfing آشنا شده ایم و به شرط کشتی گرفتن با یک مکزیکی و یک انگلیسی ما را میهمان خواهد کرد! باید آدم جالبی باشه. تا ببینیم چی می شه. به قول سالم به خاطر 20 یورو ... به خطر خواهد افتاد.
22 جولای 2009
فلورانس
صبح فلورانسی من. باید حرکت کنیم به طرف ونیز. فلورانس نسبت به بلونیا زیباتر است و همینطور آثار تاریخی عظیمتر و باشکوهتری دارد. کلیسای جامع با آن معماری و رنگ آمیزی عجیبش بسیار جلب توجه می کند و همینطور مجسمه های اطرافش که کپی کارهای میکل آنژ است. گویا در فلورانس ایرانیان زیادی هستند و یکی دو روز گذشته تظاهراتی در حمایت از جنبش سبز داشته اند. یک ایرانی می گفت که قرار است شیرین عبادی در کنار مجسمه داود در اعتراض به سرکوب اعتراضات مردم در ایران سخنرانی کند. اینجا هم مثل بلونیا پر است از پاکستانی و بنگلادشی که صنعت دونر یا کباب ترکی را به دست گرفته اند. توی یک رستوران عربی به اصطلاح آنها شاوورما خوردیم و واقعا لذیذ بود.
23 جولای 2009
ونیز
دیروز ساعت 5 عصر رسیدیم به ایستگاه مستره. باید حدود ساعت 6 خونه ماسیمو می بودیم برای کشتی گرفتن. واقعا از عجایب روزگار است که کسی بیاید ونیز و به جای سوار شدن بر قایقها و گشت و گذار در خیابانهای آبی، کشتی بگیرد. ساعت 6 رسیدیم خونه ماسیمو. کله تراشیده از ته، حدود 40 ساله، شکم گنده و خندان و گشاده رو. داخل که رفتیم دانشجوی مکزیکی هم آنجا بود. نوشیدنی خنکی خوردیم و رفتیم که کشتی بگیریم. گفتم سالیم نماینده خاورمیانه است و این دو به جان هم افتادند. ماسیمو بعد از اولین دور شروع کرد به نقد تلخ روانی سالم که اعتماد به نفس ندارد و ... و الا علیرغم تفاوت وزن و قد، سالیم می تونست اون رو زمین بزنه. سالیم و کلاسیو کشتی گرفتند و ماسیمو عکس گرفت و من هم تماشا کردم. سالیم طفلکی بیشتر اون زیر زیرها بود. ساعت 9 قرار شد بریم شام بخوریم و بعد کلاسیو را به ایستگاه راه آهن برده و فلیپ دانشجوی انگلیسی و سارا دانشجوی آمریکایی را بیاریم. هر دو در دانشگاه ادینبورگ درس می خواندند. رسیدیم خانه گپی زدیم و بعد هم خواب که برای کشتی فردا آماده بشیم. صبح صبحانه مختصری خوردیم. سارا که از کشتی معاف بود رفت شهر و ما افتادیم به جان هم. فلیپ باز وزنش بیشتر بود و قدش بلندتر ولی ما هم همیشه اون زیر نمی موندیمJ
امروز ظهر بالاخره ماسیمو ما را ول کرد و ساعت 3 خودمان را رساندیم مرکز شهر ونیز که تا ساعت 6 که با قطار به طرف ورونا حرکت می کنیم توی شهر گشتی بزنیم. ونیز یک جزیره است آنهم جزیره ای که کانالهای آب در تمام آن مثل رگهای یک بدن جریان دارد. کانالهایی که تویشان قایقهای مسافربری و باربری رفت و آمد دارند. این شهر از آن شهرهایی است که گویا تمام مردمانش تو صنعت توریسم هستند.
ساعت 8 رسیدیم ورونا و الان که ساعت 10 باشد توی هوستل یا میهمانخانه هستیم. این هوستل در اصل یک قصر بوده که الان تغییر کاربری داده.
24 جولای 2009
ورونا
ساعت 10 از هوستل زدیم آمدیم بیرون. چمدانهایمان را به اضافه 8 یورو دادیم به بخش امانات ایستگاه راه آهن و الان تا ساعت 10 شب وقت داریم که وروناگردی کنیم. کارمان در این شهر آسانتر است چون از ساعت 1 به بعد الیزا، دانشجوی علوم اجتماعی اهل ورونا که یک ترم در دانشگاه ما در آلمان دانشجوی میهمان بود راهنمای ما خواهد بود.
الیزا ما را به دو جا برد: "ارنا" یا استادیوم باستانی که در روم باستان برای جنگ گلادیوتورها به کار می رفت، خانه ژولیت و رومئو که گویا شکسپیر نمایش خود را از آنها الهام گرفته است. خانه ژولیت شده زیارتگاه عشاق. در دیوارهای ورودی آن پارچه بزرگ کتان چسبانده اند و زائران عشاق اسم محبوبشان را روی آن می نویسند.
27 جولای 2009
سفر ایتالیا تمام شد. اولین سفرم به یک کشور جنوب اروپا و متفاوت از ملت جرمن. با شباهتهای زیاد به اهالی خاورمیانه و تفاوتهای روشن با ملت شمال اروپا. مردم مهربانتر، بازتر، ولی بی نظمتر و .... باز هم سوال همیشگی رابطه آب و هوا و فرهنگ.
سلام از ایتالیا
روز سوم سفر یک هفته ای ایتالیا مسافر میکل آنژ در فلورانس هستم. فردا می رویم ونیز، شهر روی دریا که تاجرش را شکسپیر مشهور کرد. و سفرنامه کل ماجرا را امیدوارم بعد از بازگشت به آلمان آپ کنم. این سفر اولین برخورد مستقیم من با جنوب اروپا است و تفاوتهای جالب آن با شمال اروپا خواندنی خواهند بود احتمالا!
چاو (بای)
امید بزرگ آزادی خواهان ایران و جهان به تحولی صلح آمیز در کشور عزیزمان به یاس بدل شد. دو سال پیش که حزب عدالت و توسعه قصد معرفی عبدالله گل به ریاست جمهوری را داشت نهادهای سنتی لائیک ترکیه این حزب را تهدید به انحلال از طریق دادگاه قانون اساسی کردند. آن زمان این مسئله آزمونی برای دموکراسی در ترکیه محسوب می شد. بعد از انتخاب عبدالله گل اسلام گرای به ریاست جمهوری ترکیه آن پدیده را گام موفقیت آمیز به سوی دموکراسی پایدار در ترکیه و کل جهان اسلام دانستند.
انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری هم چنین حکمی برای ایران داشت. اگر انتخاب موسوی از طرف مردم به ریاست جمهوری از سوی محافل قدرت مصادره نمی شد، می توانیستیم ظهور نشانه های دموکراسی پایدار در ایران را جشن بگیریم. می شد با افتخار و شادی گفت که سیستم سیاسی ایران استعداد تعویض مسالمت آمیز قدرت را دارد و این یعنی دموکراسی. ولی گویا هنوز باید تلاش کنیم.
وقتی من مدرسه می رفتم، اگر کسی خرداد ماه نمره نمی آورد به او فرصت تجدید آزمون در شهریور را می دادند. باید خود را دوباره برای تجدید امتحان دموکراسی آماده کنیم!
سفر هند و مخلفاتش بالاخره تموم شد و خوشحالم که مجددا فرصت وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی خواهم داشت. اما سفرنامه این سفر پر ماجرا! اول باید بگم که برنامه های این سفر پانزده روزه آنقدر فشرده بود که یادداشت حین سفر غیر ممکن بود. بعد از برگشتن هم با توجه به شروع ترم دوم تحصیلی امکان نوشتن یک سفرنامه واقعی با توصیف مکانها و شرح وقایع باز غیر ممکن بود. اینطوری شد که من مجبور شدم به ذکر چند نکته کوتاه درباره هند و هندی ها رضایت بدهم. امیدوارم شما هم به همین مقدار راضی باشید!
1- از این ایام تلخ و شیرین دو روز در دهلی سپری شد، یازده روز در ایالت کرالا در جنوب شرقی هند و دو روز هم در بمبئی، یا به اصطلاح جدیدش ممبئی! در طول این سفر از بیش از 100 معبد هندو، مسجد، کلیسا، کنیسه و معبد زرتشتی دیدن کردیم و صد البته دیدن فضاهای سکولار و کوچه بازار و برخورد با مردم عادی هم دست کمی از زیارت خدایان نداشت. علت اقامت طولانی در ایالت کرالا آن بود که این سفر به عنوان بخش تجربی کلاس "پلورالیسم دینی" برگزار شد و کرالا با داشتن گروههایی نسبتا بزرگ از سه دین هندو(55%)، مسلمان (25%) و مسیحی(18%) و مهمتر از آن به خاطر همزیستی مسالمت آمیز پیروان این ادیان با یکدیگر و تعامل و همکاری خوبی که دارند به یکی از مثالهای مثبت تنوع دینی مشهور است.
2- آری، یکی از ویژگیهای مثبت هند تنوع آن است. این تنوع اعم از تنوع انسانی و طبیعی الحق و الانصاف مایه زیبایی و غنای آن است. وقتی از شهری به شهری دیگر می روی با زبان، دین، طبیعت، هوا و همینطور چهره های متفاوت مواجه می شوی. مدیریت نسبتا خوب این تنوع در چارچوب فدرال و سکولار را هم باید مایه افتخار این کشور دانست. در این کشور صدها دین وجود دارد. البته حکومت سکولار است و برای رعایت بی طرفی هیچ دینی به رسمیت شناخته نشده است. من در عمل نیز آزادی عمل تمام ادیان را از هندویسم گرفته تا اسلام و زرتشتی و بهایی و بودیسم و حتی ادیان جدید و بی دینی را از نزدیک دیدم.
همینطور قهرمان داستان ما بیش از صد زبان و لهجه دارد که از بین آنها 15زبان رسمی است و مشخصات اسکناسها هم به این زبانها نوشته شده است. تابلوها معمولا به سه زبان نوشته شده: انگلیسی، هندی و زبان بومی هر ایالت. در کرالا مردم بیشتر به زبان مادری خود یعنی مالایالی صحبت می کنند و می نویسند و می خوانند. افرادی زیادی را در کرالا دیدم که زبان هندی و یا انگلیسی نمی دانستند.
من این پذیرش و احترام به تنوع و تلاش برای حفظ آن را علیرغم اندک هزینه (اعم از هزینه مالی و معنوی مثل نبود زبان صددرصد مشترک در تمام کشور) ای که برای کشور دارد بر سیستمهای تمرکزگرا که درصدد یکسان سازی زبانی و دینی هستند ترجیح می دهم. از حیث مدیریت تنوع فرهنگی متاسفانه ایران نکته مقابل هند است. ایران شاید تنها کشوری است که در آن نیمی از مردم زبان مادری خود را آموزش نمی بینند!
3- به نظر برخی تعامل مثبت جامعه هندی با تنوع فرهنگی آن بی ارتباط با فرهنگ و سنت هندویسم نیست. فرهنگ یا دین هندو با توجه به چند خداییpolytheism زمینه بیشتری برای پذیرش "دیگری" دارد. در برخی از متون خواندم گروههای مسلمان، مسیحی و یا یهودی و زرتشتی که به قصد اقامت به هند می آمده اند مورد استقبال حاکمان هندی قرار می گرفتند و در خیلی از موارد آنها قطعه زمینی را به عنوان هدیه برای بنای مرکز دینی خود از حاکم هندی دریافت می کردند. همینطور در دیدار از کلیساها و مساجد و معابد هندو متوجه شدم که بیشتر، هندوها برای عبادت به مساجد و کلیساها می روند ولی مسلمانها و مسیحی ها به ندرت به معابد هندو می روند. به تعبیر عامیانه می توان گفت: برای دینی که بیش از سی میلیون خدا دارد پذیرش دو سه تا خدای دیگر (الله،گاد،یهوه، مسیح، و...) نباید خیلی سخت باشد.
4- مردم هند را خیلی آرام و صلح منش یافتم. علیرغم شلوغی و بی نظمی ترافیک و فقر من موردی از درگیری و نزاع ندیدم. و همینطور حتی در مراکز شلوغ احساس خطر نکردم. این احساس را خیلی از همراهان من هم داشتند. احتمالا سابقه طولانی مدت هند در استعمار شدن چه توسط مسلمانان و چه توسط انگلیسی ها بی ربط به همین ویژگی نباشد. من فکر کردم که این ویژگی محصول آب و هوای نسبتا گرم و مرطوب است ولی یکی از دوستان پاکستانی گفت که در پاکستان مردم خیلی عصبی و عجله ای و دعوایی هستند. در این میان یکی از فرضیه ها مدخلیت دین است. یکی دیگر از همراهان مسلمان می گفت که با توجه به حضور جهاد و جنگ در قرآن و وجود نوعی از خشونت مشروع در اسلام مسلمانان آمادگی بیشتری برای درگیری دارند. والله اعلم.
5- فکر کنم سه ویژگی مثبت برای ادعای مثبت اندیشی کافی است و الان می توانم تاسف بخورم که این سرزمین با این همه زیبایی طبیعی و فرهنگی از فقر و بی نظمی و ناتمیزی به شدت رنج می برد. آنچه از فقر و شلوغی و کثیفی در دهلی دیدم گیج کننده بود و هر بازدید کننده ای را متاثر می کند. صد رحمت به میدان شوش تهران! روز اول وقتی بعد از پروازی حدود 11 ساعته از آلمان به بخش دهلی قدیم رسیدم گفتم ای کاش نمی آمدم؛ بچه های فقیر و معلول و کثیف بیش از آن بودند که بتوانی از پشت عینک توریستی فقط نظاره گر باشی. تمام تصور مثبتی که از هند داشتم به عنوان یکی از مصادیق "قدرت جدید آسیایی" فرو ریخت. اگر چه به تدریج با دیدار از بخشهای دیگر دهلی و همینطور ایالت کرالا، که گفته می شود توسعه یافته ترین ایالت هند است با 90 درصد باسواد، از شدت این نگاه منفی کاسته شد ولی هنوز هنوز نمی توانم تصویر بچه ها را از ذهنم پاک کنم. بچه هایی که در چهارراههای دهلی قدیم در پشت چراغ قرمز به ماشین ما هجوم می آوردند و ما مجبور بودیم با سرعت تمام شیشه اتومبیل را بالا بدهیم. آنها فقط فقیر و کثیف نبودند بلکه عمق و شدت بدبختی برخی از آنها را بی ادب هم کرده بود؛ آنها از پشت شیشه بسته اتومبیل آب دهان نثار توریستها می کردند، توریستهایی که شاید گریه می کردند و آرزوی امکان کمک به این بچه ها را داشتند. آرزویی که عملا غیر ممکن است.
6- مشکل دیگر مهم هند شکاف طبقاتی آن است. صد متر آن طرفتر از یک محله زاغه نشین، ویلاهای زیبا و بزرگ خودنمایی می کنند. من ویلاهایی در دهلی جدید دیدم که مشابهشان را در آلمان ندیده ام و عجیب آن است که این وضع یک مسئله کاملا عادی برای هندی ها اعم از فقیر و غنی است. ممکن است یکی دارای یک ویلای چند میلیون دلاری باشد و در باغ بغل ویلایش یک خانواده کولی زندگی کند. نه ثروتمند از دیدن فقیر احساس بدحالی، گناه و... می کند ونه فقیر از دیدن ثروتمند احساس کینه یا انتقام و... این وضعیت در ارتباط با سنت دیرینه کاستها و یا طبقات اجتماعی در هند است. که انسانها نوعی تعلق طبیعی و ذاتی به یک طبقه را به عنوان تقدیر و سرنوشت قبول دارند. سنتی که احتمالا علت یا معلول اعتقاد به تناسخ است.
7- از بین سه گروه دینی عمده هند یعنی هندوها، مسلمانها و مسیحی ها، وضع مسیحی ها از حیث آموزش، سازمان یافتگی با یک فاصله زیاد خیلی بهتر از بقیه بود. هندوها را می توان دوم دانست و بدترین وضعیت را مسلمانها داشتند. به هر کلیسا که قصد ورود کردیم به استقبالمان آمدند کشیش و یا مسئول کلیسا می توانست حداقل یک زبان اروپایی را صحبت کند(در یک مورد کشیش انگلیسی، آلمانی و فرانسوی می دانست)، معمولا کسی بود که بتواند با گروه یک بحث و گفتگوی خوب داشته باشد. ولی امان از دست مسلمانها. اولا دخترها حق ورود به مسجدها را نداشتند، ثانیا بیشتر امامان نه عربی می دانستند نه انگلیسی و ثالثا .....
در واقع مسیحی ها در سایه شبکه جهانی کلیساها وضع خوبی دارند مثلا تمام کشیشها بدون استثنا چند سالی را در یک کشور اروپایی برای تحصیل و یا فعالیت تبلیغی سپری کرده بودند. هندوها هم با توجه به اکثریت بودن سازماندهی بهتری دارند و در این میان مسلمانها هستند که ویلان و حیران مانده اند. واقعا آبرو ریزی بود و به شدت شرمنده غیر مسلمانها شدیم. به قول مسئول سفر که خود از مسلمانان پاکستان است: مسلمانها اگر به همین شکل عمل کنند می روند که بزرگترین جک تاریخ بشوند!! امید آنکه اینگونه نشود. آمین.
نیمه دوم مارس در قالب یک سفر دانشگاهی میهمان خدایان هند خواهم بود. در سه شهر بمبی، دهلی و کوچین(جنوب شرقی هند و مرکز ایالت کرالا) اقامت خواهیم داشت. قول می دهم که بعد از بازگشت سفرنامه ای را تقدیم شما کنم. اگر از دوستان کسی تجربه سفر به "سرزمین خود خدا" را دارد از توصیه ها به شدت استقبال می شود.
زنگ تفریح مباحث تئوریک!
یکی از چیزهایی که اینجا ما به اصطلاح بچه مسلمانها در مقابل اهل کتاب کم می آوریم مسئله حرکات مووزون در مراسم میهمانی است. بلد نبودن این هنر هم مساوی است با از دست دادن خیلی چیزها. یک روز که با دو سه نفر از بچه مسلمونهای دیگر در این خصوص چاره اندیشی می کردیم سلیم دانشجوی ترکیه ای پیشنهاد کرد که بریم کلاس رقص. اضافه کرد که آنجا ممکنه یک پارتنر خوب هم گیرمان بیاد! شعیب! دانشجوی افغانی گفت که اصلا حاضر نیست برای یاد گرفتن "قرتی بازی" یورو هم بدهد! اینطوری شد که ما از "کلاس رقص انجمن دانشجویان کاتولیک" درآوردیم که صلواتی است! این را اضافه کنم که در آلمان همه دانشگاهها دو انجمن دینی دارند: انجمن دانشجویان کاتولیک و انجمن دانشجویان پروتستان. مثل انجمن اسلامی دانشگاههای ایران یا بسیج. البته با تفاوتهایی چند از جمله همین کلاس حرکات مووزون و به قول رفیق افغانی ما قرتی بازی. القصه! روز اول که رفتیم خیلی ترس و هیجان داشتم. دانشجویان دیگر چنان کم و سن سال بودند که نزدیک بود عطای این کلاس را به لقایش ببخشم و برگردم ولی گفتم نه دیگه باید بالاخره از یک جایی شروع کرد و کردم.
مربی که یک پسر حدودا 22-23 ساله بود- است آمد وسط و گفت همه خودشان را معرفی کنند. حدود 6 دختر به طور گروهی از لهستان بودند و بقیه هم آلمانی. ما متفاوتترین عضو جمع بودم. وقتی مربی گفت هر کس یک پارتنر از جنس مخالف انتخاب کند به سختی سرم را بلند کرده و به اطراف نگاه کردم. در همین اثنا که من استخاره می کردم برم سراغ دخترها یا نه، یکی از دخترهای لهستانی آمد به طرف من. آنا دانشجوی میهمان بود و اقتصاد می خواند. اولین حرکت را نسبتا راحت توانستم یاد بگیرم. بعد از تمرین هم متوجه شدم که بیشتر افراد مثل من مبتدی مبتدی هستند. جراتم بیشتر شد و نسبتا خوب تمرین کردیم. با الفبای رقصهای دیسکوفوکس، چا چا چا، و یک رقص دیگر که اسمش الان یادم نیست آشنا شدیم. و در همین تمرین کوتاه بود که فهیمدم به قول معروف بدون رقص نصف عمرم بر فنا رفته است. حکایت فلسفه خوان در ولایت غربت مثل آن نحوی در کشتی نشسته می ماند که شنا بلد نبود.
رقص شاید بشود گفت جمع ورزش جسم و مغز و روح است. مخصوصا اگر آدم از نعمت پارتنری خوب بهره مند باشد! وقتی با گامهای محکم به شکل موزون و آرام به اطراف خود می پیچی حس سبکبالی پیدا می کنی. در بخش آخر جلسه قرار شد پارتنرها عوض شود و رقصهای مختلفی را که یاد گرفتیم به طور آزاد تمرین کنیم. با دو دختر دیگر لهستانی هم مثلا رقصیدم. هر دو دانشجوی الهیات کاتولیک بودند. سومی که موهای بافته و قد نسبتا بلندی داشت آدم را به یاد دخترهای روم باستان می انداخت! از بس طفلکی ها مبتدی بودند و خجالتی، من! به شان تسکین می دادم که نگران نباشید تو خونه می شه از یوتوپ فیلم آموزشی دید و بدون استرس تمرین کرد.
وقتی یک چیز تازه ای در زندگی تجربه می کنم میگم زندگی چه پتانسیل بالایی برای غنی سازی-که حق مسلم ماست- دارد؟ عناصری که یک فرد می تواند به سبک زندگی خود اضافه کند بی نهایت هستند. مطمئنا در همین اطراف من، بیخ گوش من چیزهای زیادی است که من خبر ندارم. و در این موقعیت طبعا این سوال طرح می شود که چطوری می توان مطمئن شد که عناصر مهمی از زندگی من غایب نسیت؟ و چگونه می توان درصد بی خبری خود از دنیاهای دیگر را کمتر کرد؟
در حاشیه نقد ملکیان بر روشنفکری دینی
1- سنت روشنفکری دینی دارای مولفه ها و ویژگی های مختلف است و همین امر تعریف و به تبع آن انتساب یا عدم انتساب یک فرد به این جریان را مشکل می کند. به نظر می رسد که داشتن "دغدغه جمع بین دین و مدرنیته" یکی از مولفه های اساسی این جریان فکری است. روشنفکر دینی کسی است که با علم به تعارض تلقی سنتی از دین و مدرنیته تلاش می کند که آن دو را سازگار کند. حالا این تلاش ممکن است از طریق استخراج ارزشهای مدرن از کتاب و سنت- مثل بازرگان متقدم و شریعتی- باشد یا از طریق تفسیر تاریخی متن- مثل نصر حامد ابو زید، سروش- و یا ... با توجه به اینکه ملکیان صراحتا از گذر و خروج از دین و بسنده بودن معنویت صحبت می کند نمی توان وی را روشنفکر دینی دانست. روشنفکر معنوی، روشنفکر سکولار و روشنفکر فرهنگی برخی از عناوینی است که به او داده اند.
2- آقای ملکیان سنت روشنفکری دینی را متهم به التقاط و عدم اصالت می کند. به نظر وی دین و مدرنیته بر دو امر متضاد ،تعبد و عقلانیت، مبتنی هستند و یکی از قواعد اولیه منطق می گوید: الضدان لا یجتمعان!
3- این انتقاد قابل فهم است. و احتمالا به همین خاطر است که در پروژه های افرادی مثل آقای سروش شاهد یک سیر مداوم تراشیدن و لاغر کردن دین برای جمع آن با مدرنیته هستیم. سروش با سه نظریه: تئوری قبض و بسط شریعت، صراطهای مستقیم و بسط تجربه نبوی، دین را از اعتقادات متافیزک محور و شریعتگرایانه به یک تجربه معنوی تکرار پذیر تقلیل داده است. این سیر که قبلا خود آقای ملکیان(؟) آن را تجربه کرد نشانه ای بر سخت بودن جمع دین سنتی با عقل مدرن است.( کامنتهای ۴،۳ و ۸ ملاحضه شود).
4- آقای ملکیان پروژه "عقلانیت و معنویت" را به مثابه جایگزین روشنفکری دینی پیشنهاد می کند. به نظر وی مغز و پیام اصلی ادیان یعنی معنویت تنها و حداکثر امری است که می تواند با عقل مدرن همزیستی داشته باشد. پروژه ملکیان بخشی از یک جنبش فکری جهانی است که با حفظ بنیادهای مدرنیته از جمله عقلگرایی تلاش می کند با وام گرفتن مفاهیمی از سنت مشکلات مدرنیته از جمله فردگرایی، عقلانیت ابزرای، مصرف گرایی را درمان کند. چارلز تیلور جماعت گرا، السدایر مک اینتایر ارسطوگرا از جمله نمایندگان جهانی این جریان فکری هستند. این جریان در مقایسه با سنت گرایان، منتقد مدرنیته است و در مقایسه با پست مدرنها، مدافع مدرنیته محسوب می شوند. به دنبال اصالت بودن آقای ملکیان و تاکید او بر اموری مثل انسجام و تمامیت هم ریشه در معرفت شناسی "پیش پست مدرن" او دارد. احتمالا آقای ملکیان پست مدرنیسم را مثل هابرماس "مبالغه آمیز" می داند.
5- با ملاحضه نکات فوق شاید بتوان گفت که سروش، ابوزید، محمد ارکون، فضل الرحمن، یاشار نوری اؤز تورک، ملکیان، شبستری و... همه می توانند اعضای یک جریان واحد تلقی بشوند و آن همانا جریان معتقد به جمع سنت و مدرنیته در اندیشه اسلامی است. اعضای این جریان علیرغم تفاوتهایی که دارند یک کارکرد مشترک دارند و آن تسهیل گذر جامعه اسلامی از سنت به مدرنیته است. هر کدام از این اعضا به نحوی این مهم را به جا می آورند. شاید یکی از آنها آشناتر، دومی عملی تر و دیگری منسجمتر به نظر آید ولی در آینده درباره آنها قضاوتی مشابه خواهد شد. اندیشمدان دوره رفورماسیون اسلامی. همان قضاوتی که غرب امروزه درباره اراسموس، لوتر، ولتر و... دارد. می دانیم که بزرگترین گامهای سکولاریسم اروپایی توسط افرادی مثل اراسموس در قرن 16 برداشته شد که خود را دیندار می دانست و در مقابل مارتین لوتر از کلیسای کاتولیک دفاع می کرد.
نگاهی به مصاحبه ملکیان: روشنفکری دینی، پروژه ای ناموفق است
آقای ملکیان در مصاحبه تازه انتشار یافته خود با رضا خجسته رحیمی و مریم شبانی روشنفکری دینی را پروژه ای ناموفق دانسته است. وی از آن رو روشنفکری دینی را ناموفق می داند که این پروژه "تصنعی و متکلفانه" است؛ دین را از دینیت خود خارج می کند و مدرنیته را از مدرنیت خود، هر کدام از آنها را از اصالت خود می اندازد. " یا دین را فدای مدرنیته کردهایم یا مدرنیته را فدای دین. یعنی نه دینداران ناب و نه مدرنهای ناب به حرف ما راضی میشوند."
1- این نقد من را به یاد حرف یکی از دوستانم می اندازد که می گفت: در جمعهای روشنفکری دینی همان بی قراری جمعهای مدرن قابل حس است. انسان احساس می کند محافل اسلام مدرن از جمله روشنفکری دینی در مقایسه با محافل سنتی، صفا و زیبایی معنوی را ندارند. وی روایت می کرد که آن معنویت و صلحی را که در یکی از سفرهایش به استانبول و در "مرکز تحقیقات علم و هنر"، متعلق به سنتگرایان، دیده بود در مراکز روشنفکری دینی از جمله مرکز پژوهش معرفت وابسته به آقای سروش در تهران نتوانست ببیند. به عبارت دیگر روشنفکران دینی و مسلمانان مدرنیست از سنت رانده از مدرنیته مانده هستند نه تسلیم و صفای سنت را دارند و نه آزادی و شجاعت مدرنیته را. این حس موید نقد آقای ملکیان است که می گوید اساس سنت و دین به تعبد و تسلیم است و شاید همان علت لطافت و صمیمیت فضاهای دینی است. وقتی روشنفکری دینی می خواهد متاثر از راسیونالیسم مدرنیته هر باور و عملی را از تیغ عقل بگذراند آن صفای سنت نیز قربانی می شود. آن عدم اصالتی که آقای ملکیان در مصاحبه خود روشنفکران دینی را به آن متهم می کند در این محافل حس می شود. (البته این صرفا یک احساس فردی است و ممکن است محصول عوامل دیگر باشد و ارتباط آن با سنت و مدرنیته و تعمیم آن نادرست).
2- این امر همیشه مرا وا می داشت که بگویم سنت و مدرنتیه قابل جمع نیستند و پروژه هایی که رسالتشان جمع بین این دو است ره به جایی نمی برند. به همین خاطر بیشتر به پروژه های گذر اعتقاد داشته ام تا جمع. ولی بعد از آنکه در آلمان با گروههای پروتستان آشنا شدم دیدم آنها به شکلی موفق سنت و مدرنیته و وحی و عقل را جمع کرده اند. گروههای پروتستان تمام باورهای سنتی را از دم تیغ عقل گذرانده اند. دیدگاه آنها درباره وحی(=یک تجربه دینی)، درباره معجزه (=اگر واقعیت تاریخی داشته باشند پدیده های روانی)، همجنس گرایی (=یک نیاز و گرایش طبیعی و به همین خاطر اسقف همجنسگرا هم دارند) و... کاملا عقلگرایانه و مدرن است. دیدگاه پروتستانها درباره دین تفاوت زیادی با دیدگاه اومانیستی ندارد. با این حال در کلیسای پروتستان هم معنویت کمتر از کلیسای کاتولیک نیست! آیا پروتسنانتیزم نمی تواند مثال روشنی از جمع بین دین و عقلانیت باشد و جواب نقضی به نقد آقای ملکیان؟
3- گذشته از مثال و جواب تجربی فوق یک انتقاد تئوریک هم بر دیدگاه آقای ملکیان وارد است. آنها هم ذات گرایانه بودن آن است. اعتقاد به عدم امکان جمع سنت و مدرنیته و یا دین و مدرنیته و ادعای اینکه چنین پروژه ای هر کدام از آن دو را از ذات و اصل خود محروم خواهد کرد نوعی اعتقاد به ذات و ماهیت امور را متضمن است. امری که غالب نظریه های معرفت شناختی اخیر از جمله پست مدرنها شدیدا آن را نفی می کنند. در دیدگاه پست مدرن و حتی قبل از آن در عقلگرایی انتقادی پوپر، امور ذات و ماهیت ثابتی ندارند همه چیز ساخته می شود. دین، عقل، حقیقت، مدرنیته، آزادی، اخلاق، و.. همه ساخته های انسان در شرایط و کانتکستهای ویژه است.
این همان انتقادی است که مصاحبه کنندگان در قالب متدولوژی مطرح می کنند. آیا واقعا ممکن و عملی است که ما امروزه بتوانیم متدولوژی لازم برای ارزیابی مستقل سنت و مدرنیته را داشته باشیم. به تعبیر برخی از تئوریهای معرفت شناختی ما نمی توانیم مستقل از فضای فکری زمان خود فکر کنیم. فهم ما از امور مختلف متاثر است از شرایط تاریخی و اجتماعی ما. من چگونه می توانم مستقل از گفتمان مدرنیته بگویم که برده داری درست است یا نه؟
لازمه نگاه آقای ملکیان آن است که در معرفت شناسی به یک راسیونالیسم و رئالیسم خام معتقد باشیم. به این معنی که که یک امر واقع مستقل از ذهن و تاریخ وجود دارد و عقل ما توانایی فهم آن را باز مستقل از شرایط دارد. و لازمه این رویکرد، بی توجهی به بیشتر سنتهای فلسفی یکی دو قرن اخیر از هرمنیوتیک گرفته تا پست مدرنیسم است. مورد پروتستانتیزم هم می تواند موید تئوری های پست مدرن باشد. به این شکل که تلقی ما از دین، معنویت، عقلانیت، خلوص، اصالت، صفا، صداقت، و ... همه محصول شرایط خاص تاریخی و اجتماعی و روانی ماست. این مفاهیم و امور ذاتی ندارند که نگران از دست رفتن و فقدان آن باشیم. به قول رورتی این نیازها و شرایط اجتماعی است که امری را صادق و امری را کاذب می کند.
4- آقای ملکیان در ابتدای مصاحبه می گوید: "اگر از روشنفکری دینی چیزی به ذهن شما متبادر شود که حاصل آشنایی و انس با روشنفکری دینی کشور ما باشد، نمی توان بنده را روشنفکر دینی دانست". از این استنباط می شود که می توان ملکیان را به معنای دیگر- غیر از کشور ما- روشنفکر دینی دانست. ولی راستی ویژگی مهم روشنفکر دینی "کشور ما" چیست؟ که آقای ملکیان جزو آنها نیست؟ ملکیان در ادامه مصاحبه خود به این سوال پاسخ می دهد: "... کسانی که ...مفاهیم و نظریات و آموزه های دنیای مدرن را از دل کتاب و سنت متون دینی استخراج می کنند....ریشه همه چیز خوب را در مدرنیته می بینند، در مجموع متون مقدس پیدا می کنند و به جامعه نشان می دهند." اگر ملکیان به این معنا روشنفکر دینی نیست پس به چه معنا روشنفکر دینی است؟ به عبارت دیگر روشنفکر دینی غیر کشور ما چیست؟
ملکیان نه سنت و دین را کامل می داند و نه مدرنیته را. او هم مدرنیته را نقد می کند (به خاطر فقدان معنویت) و هم سنت را نقد می کند (به خاطر فقدان عقلانیت). وی تلاش دارد خوبیهای هر یک از سنت و مدرنیته را گرفته و طرحی نو دراندازد. و مهمتر از همه آنها ملکیان بر خلاف روشنفکران دینی ایران از دین به معنای کتاب و سنت می گذرد. او معنویت را از سنت می گیرد و می خواهد آن را با امر خیر مدرن "عقلانیت" جمع کند. به این معنی است که او در سطح جهانی روشنفکر دینی محسوب می شود. همان چیزی که در پست قبلی این وبلاگ و در مقایسه چارلز تیلور و ملکیان نتیجه گرفته شده بود. این جریان جهانی که السدر مک اینتایر یکی دیگر از نمایندگان آن است، ضمن پذیرش بنیادهای اصلی مدرنیته مثل عقلگرایی و اومانیسم، مدرنیته را به خاطر نسبی گرایی، فردگرایی، سکولاریسم رادیکال، عقلانیت ابزاری و ... نقد می کند. ترجمه کتاب آقای چارلز تیلور تحت عنوان " "تنوع ادیان در روزگار ما: بازخوانی ویلیام جیمز"Varieties of Religion Today: William James Revisited و کتاب "کدام فضیلت؟ کدام عقلانیت؟" از مک اینتایر توسط آقای ملکیان نیز در این چارچوب می گنجد.
آقای ملکیان در اواخر مصاحبه خود به این موضع یعنی فراتر رفتن از هر دوی دین و مدرنیته و انداختن طرحی نو تصریح می کند: "بنابراین به جای این که این دو را با هم سازگار کنیم، باید آموزهای درست کنیم که نه دین است و نه مدرنیته اما عناصر مثبت هر دو را دارد." این یک موضعی است در مقابل همه سنتگرایان، بنیادگرایان، مدرنیستهای کلاسیک، پست مدرنها و همینطور روشنفکران دینی. ولی راستی این پروژه جهانی رفو و بازسازی مدرنیته با عناصر پیش مدرن که در ایران توسط آقای ملکیان به "معنویت و عقلانیت" ترجمه شده است بر چه مبانی استوار است؟ به نقدهای پست مدرن چه جوابهایی می دهد؟ آیا همین نقد التقاط و عدم خلوص به خود پروژه "معنویت و عقلانیت" وارد نیست؟ آقای ملکیان چگونه معنویت را طوری با عقلانیت جمع می کند که خلوص و اصالت هر دو حفظ می شود؟
می توان این نوشته را اینگونه خلاصه کرد که:
عدم خلوص و اصالتی که آقای ملکیان می گوید روشنفکری دینی ندارد تا حدی قابل فهم و حس است. ولی با توجه به معرفت شناسی های اخیر این خلوص و اصالت ناب دست نیافتنی به نظر می رسد. اگر آقای ملکیان مدعی داشتن راه حلی تحت عنوان "معنویت و عقلانیت" هستند که تمتع اصیل از خیرهای هر دوی سنت و مدرنیته را ممکن می سازد مبانی آن چیست و وی چگونه به انتقادات مطرح شده به معرفت شناسی کلاسیک جواب می دهند؟
یکی از گروههای فکری که در غرب حضور محسوس دارد مربوط به آن دسته از اندیشمندانی است که در عین نقد مدرنیته به گروه پست مدرنیستها تعلق ندارند. حرف حساب این جریان فکری آن است که مدرنیته اگر چه مشکلاتی دارد ولی نمی توان آن را به کلی نفی کرد. آنها بنیادهای مدرنیته همچون عقلگرایی، روشنگری، اومانیسم، سکولاریسم و دمکراسی را و لو با کمی تعدیل می پذیرند. به عبارت دیگر مدرنیته را پروژه ای ناتمام می دانند که به جای گذر از آن باید نقد و تکمیلش کرد. یورگن هابرماس، فیلسوف مکتب فرانکفورت، چارلز تیلور، فیلسوف جماعت گرا (و برنده جایزه یک و نیم میلیون دلاری فلسفه از بنیاد تمپل، جایزه ای که به جایزه نوبل فلسفه مشهور است)، از جمله این اندیشمندان هستند. این گروه گاه برای تمامیت مدرنیته به سنت ازجمله دوره یونانی رجوع می کنند.
ترجمه کتاب تیلور با عنوان "تنوع ادیان در روزگار ما: بازخوانی ویلیام جیمز" Varieties of Religion Today: William James Revisited توسط استاد ملکیان به فارسی هم در این چارچوب قابل فهم است. استاد ملکیان دغدغه معنویت و عقلانیت دارد. در واقع پذیرش عقلانیتی که مدرنیته به ارمغان آورده است با بازیابی معنویتی که در سنت بود. از این حیث تیلور و کلا اندیشه های آلترناتیو پست مدرن توسط روشنفکران دینی-معنوی ایران جدی گرفته می شوند.
وجه اشتراک آنها در پذیرش گزینشی هر دوی سنت و مدرنیته و تلاش برای جمع بین آن دو می باشد. این ویژگی آنها را از سه گروه متفاوت می کند: سنت گرایان(به معنای وسیع آن و شامل بنیادگرایان)، که فقط سنت را می پذیرند، مدرنیستهای کلاسیک، که فقط مدرنیته را می پذیرند، و پست مدرنها، که هیچ کدام را نمی پذیرند. اگر چه هر دو گروه، مدرنیستهای کلاسیک را نقد می کنند ولی هر یک از آن دو به اقتضای شرایط مختلف جامعه خود،رسالت انتقادی انحصاری هم دارند؛ روشنفکران تلفیقی در ایران سنتی ها (اعم از سنتگرایان و بنیادگرایان) را نقد می کنند و در غرب پست مدرنها را. در حالیکه روشنفکران دینی- سنتی در ایران به عنوان جایگزین سنتی ها تلقی می شوند در غرب روشنفکران کلاسیک جایگزین پست مدرنها محسوب می شوند.
ولی اینکه آیا بعد از شکست سنتی ها در ایران پست مدرنها نقطه مقابل روشنفکران دینی قرار خواهند گرفت و یا آنکه دوره تثبیت مدرنیته در ایران خواهد رسید و روشنفکران دینی بنیانگذارن مدرنیته جامعه خواهند شد خیلی معلوم نیست.
یکی از معدود مزیتهای غربت فرنگستان دو برابر شدن عیدهاست: هم عیدهای سرزمین پدری (دوستان فمنیست اعتراض نکنند چون "زبان مادری" داریم) و هم عیدهای سرزمین میزبان. ما هم به اقتضای کانتکست فرنگستان به هر عید یک "پارتی" اضافه می کنیم و جشن می گیریم: رمضان پارتی، قربان پارتی، غدیر پارتی، یلدا پارتی و نهایتا کریسمس پارتی. این ایام اینجا ترافیک عید و روزهای شاد است. هفته قبل میزبان یک یلدا پارتی انترنشنال شدم و میهمان یک کریسمس آلمانی. این پست حکایت این تجربه هاست. و فکر کنم بهانه خوبی است برای فاصله گرفتن از موضوعات خشک و جدی پستهای قبلی!
در شب یلدا دوستانی از ایران، لیتوانی، پاکستان، ترکیه و روسیه بودند. اندر فلسفه یلدا گفتیم، هندوانه خوردیم و جک تعریف کردیم. برگزاری اینجور مراسمها بهانه خیلی خوبی برای دور هم جمع شدن و کنار آمدن با جامعه میزبان است. توصیه به دوستان مقیم غربت که خود را برای برگزاری "نوروز پارتی" آماده کنند.
اما حکایت کریسمس: آلمانی جماعت از دو ماه پیش یعنی از اوایل نوامبر می روند استقبال کریسمس که اینجا به واینآختن Weihnachten مشهور است. اولین نشانه های کریسمس دیده شدن بابانوئل و مخلفاتش در ویترین فروشگاهها و بعد هم برپا شدن بازار کریسمس در وسط شهر است. بازار کریسمس معمولا شامل غرفه های بسیاز زیبای چوبی است که در آنها از اسباب بازیهای مخصوص کریسمس گرفته تا آجیل و بغاتووست (سوسیس کباب شده) و گلوواین (شراب گرم) فروخته می شود. چرخ فلک و ایستگاههای بازی کودکان از دیگر بخشهای لاینفک بازار کریسمس است که از قدیم گفته اند عید مال بچه هاست.
از سنتهای دیگری ایام قبل کریسمس روزهای ادونت Advent است: چهار یکشنیه قبل از کریسمس به عنوان آماده شدن برای تولد مسیح جشن گرفته می شود؛ شمعی روشن می شود، کلوچه های مخصوص پخته می شود و قرتی بازیهای دیگر. روز کریسمس 25 دسامبر است ولی نقطه ثقل کریسمس عصر و شب 24 دسامبر است. خانواده ها عصر ساعت 5 می روند کلیسا و بعد از مراسم دعای کریسمس بر می گردند خونه و خوردن بوقلمون و دادن هدیه ها تا پاسی از شب ادامه پیدا می کند.
کریسمس امسال را مهمان یک خانواده مهربان آلمانی بودم: دیتلینده زنی 45 ساله، دانش آموخته فلسفه و ادبیات، کارمند کتابخانه دانشگاه و دارای دفتر مشاوره فلسفی و شوهرش: ویلند مردی 57 ساله، کشیش بازنشسته پروتستان. با توجه به بکگراند دینی کریسمس و ترافیک برنامه های دعا در این ایام، ویلند هم با اینکه بازنشسته است در چند جا مراسم نیایش به جای می آورد. امسال دو سفارش گرفته است و از این بابت هم بسیار خوشحال است: یکی در خانه سالمندان شهر و دیگری در کلیسای یک روستا در 15 کیلومتری شهر. مخصوصا مورد روستا برایم جالب است. تاکنون روستاهای آلمان را از نزدیک ندیده ام.
صبح ساعت 10 با هم رفتیم خانه سالمندان. ساختمانی بسیار شیک، تمیز و زیبا. چه امکاناتی این جامعه در اختیار سالمندانش قرار می دهد! در حد یک هتل ستاره دار. حدود 100 سالمند در اینجا نگهداری می شود و بیش از نصف آنها روی ویلچر آمدند. عجب حکایتی است این پیری! انسان چقدر ضعیف می تواند باشد. کارکنان آسایشگاه سالمندان چقدر باید مهربان باشند و سختی تحمل کنند. خیلی از سالمندان از تنهایی و افسردگی شدید رنج می برند. کنار من یک خانم بالای 90 سال نشسته بود و نابینا. همه اش بی قرار بود و ناله می کرد. دست نحیف و استخوانی اش را دستم گرفتم و کمی آرام شد. ویلند از این کار بسیار خوشحال شد و بعد از مراسم آن را با آب و تاب به مادرش و چند نفر دیگر تعریف کرد.
در این خانه سالمندان دو نکته برایم پررنگ شدند: اول نقشی که دین و کلیسا در حوزه های حمایتی (فقر، بیماری، پیری، جنگ) بازی می کند غیر قابل جایگزین به نظر می رسد. دین می تواند در این موقعیتها به انسانها کمی آرامش بدهد و همینطور می تواند رفتارهای چنین دگرگروانه را ساپورت کند. نکته دوم اتانازی یا قتل ترحمی بود. با دیدن رنج و مشکلات پیری همراه با بیماری های سخت، پذیرش اتانازی راحتتر می شود. هم به خاطر رنجی که خود فرد مسن و بیمار می کشد و هم به خاطر رنجی که بر دیگران و جامعه تحمیل می شود. تا آنجا که من می دانم الان فقط در سوئیس و هلند و یکی دو ایالت آمریکا اتانازی اکتیو مجاز است. در آلمان هم فرد می تواند وصیت کند و خود را از خیر/شر درمانهای تکنولوژیک و مصنوعی معاف دارد، یعنی اتانازی پسیو.
ویلند طبق معمول با اشاره به حضور یک مسلمان در جمع و تفسیر آن به عنوان تقارب ادیان و ایمانیان مراسم را شروع کرد و بعد هم دعاها خوانده شدند که بیشتر در قالب سرود بودند و همراه با موسیقی زنده ای که یک خانواده هنرمند می نواخت.
نهار را میهمان خانواده کشیش بودم. غذا طبق یک سنت آش عدس بود. بعد از نهار از موضوعات مختلف از سنتهای دیگر کریسمس گرفته تا اتانازی و برنامه ای که دیتلینده برای دفتر مشاوره فلسفی خود دارد بحث کردیم. بیشتر در دو زمینه "خدمات فلسفی"!! خواهد داد: "فلسفه برای بچه ها" و مشاوره به افرادی که دچار مشکل حادی در زندگی هستند مثل بیماری لاعلاج و یا فوت یک عزیز. با توجه به اینکه در ایالت تورینگن بیش از ۷۵ درصد بی دین هستند او فلسفه را آلترنتیوی برای دین می داند و فیلسوفان را جانشینان کشیشیها. البته با تاکید می گوید که:"من به مراجعه کننده ها هیچ جواب مشخصی نخواهم داد بلکه به آنها برای پیدا کردن جواب و معنای خاص خود کمک خواهم کرد."
و اما حکایت دعای کریسمس در کلیسای روستا: ساعت 4 عصر با اتومبیل هئر غوبکه که ساکن روستا است و عضو انجمن کلیسا حرکت کردیم به سوی روستا که مراسم را ساعت 5 شروع کنیم. بر اساس اظهارات هئر غوبکه این روستا 1200 نفر جمعیت دارد و بیشتر اهالی در شهر کار می کنند و یا بازنشسته و هنرمند هستند و کشاورزی و دامداری به معنای سنتی دیگر در آلمان به شکل جدی وجود ندارد. روستا مثل شهرهای آلمان بر روی یکی رودخانه قرار دارد. خانه ها هم مثل شهر تمییز و شیک و کوچه ها هم سنگ فرش. ساختمان کلیسا معماری متفاوتی داشت و کوچک مثل یک مسجد روستا. جوانها ورودی مسجد ایستاده بودند و بر خلاف شهر که کسی خارجی را محل نمی گذارد سلامی دادند و دست دراز کردند. اینجا هم روستایی ها صمیمی تر هستند. شرح و وصف روستا، کلیسا، مردم و مراسم سخت است و من به ذکر چند نکته اکتفا می کنم:
- اول آنکه مراسم دقیقا ساعت 5 شروع شد. این منظم و دقیق بودن آلمانی ها شهر و روستا، تحصیلکرده و عوام نمی شناسد در خون این جماعت است.
- دوم آنکه صندلی های کلیسا پر شده بود و جمعیت زیادی سرپا ایستاده بودند. گویا هنوز در روستاها دین و کلیسا حضوری پررنگ دارد و حداقل در ایام خاص مثل کریسمس همه می آیند. مثل روز عاشورای ما.
- سوم آنکه زن و مرد کنار هم نشسته بودند و انبوه دختر و پسرهای جوان دست در دست هم بودند و هر از چندی هم لبها به هم می چسبیدند. کلیسا به اختیار یا به اکراه تولرانس بالایی در این امور از خود نشان داده است. گویا این وضعیت بیشتر مال بعد از جنگ جهانی دوم است.
- دیگر آنکه زمانبندی بخشهای مختلف مراسم و نت سرودها در یک برگه پرینت گرفته شده و در بین شرکت کنندگان توزیع شده بود. این هم ویژگی دیگر آلمانی ها: گغوندلیش بودن یا کیفیت بالا.
- آخر آنکه روستا یک گروه موسیقی کر مردانه دارد با اعضایی از 30 تا 80 ساله و با رهبر 80 ساله خود سرودهای زیبایی را اجرا کردند. نوع رفتار این جماعت و اینکه آنها به طور هفتگی در خونه اعضا تمرین دارند من را به یاد هیئتهای عزاداری خودمان انداخت و شباهتهایی که بین جوامع وجود دارد و پتانسیلی که سنتهای دینی ما از جمله همین محرم برای فعالیهای اجتماعی، هنری و ... دارد.
بعد از مراسم دعای کریسمس با اتومومبیل فغوا غوبکه، زن هئر غوبکه، برگشتیم شهر و مراسم اصلی کریسمس را در خانه باحالترین کشیش دنیا شروع کردیم. شام، تبادل هدیه ها و بعد هم دیدن دسته جمعی فیلم "باباعزیز" محصول 2003 ایران و تونس که روایتی مدرن و متفاوت از زندگی ابراهیم ادهم است. این خارجی ها چه علاقه ای به صوفیسم دارند. باید در فرصتی دیگر درباره این فیلم و تلقی فرهیتخته های اروپا از شرق و صوفیسم بنویسم.
یکی از حسها و تجربه های نسبتا جدید و غریبی که در آلمان دارم تامل مکرر در ماهیت فرهنگ شرقی- غربی و مقایسه آن دو است. این تامل که عموما به لزوم شکسته شدن کلیشه های قبلی یعنی برتری مدرنیته و غرب منتهی می شود و متضمن بازنگری در رابطه شرق و غرب است بیشتر در چهار موقعیت رخ می دهد:
1- یکی وقتی که انسان در فهم یک عنصر فرهنگی غرب دچار مشکل می شود. مثلا وقتی که تفرد آلمانی ها غیر قابل تحمل می شود نوستالژی فضاهای گرم شرقی بر وجودت سنگینی می کند و باورها و نظام ارزشی پشت آن فضاها اهمیت و ارزش پیدا می کنند. یا وقتی که تابوهای شکسته شده در غرب مثل عمل جنسی گروهی و خانوادگی، را نمی توانی هضم کنی و از آزاد شدن غول جنسی در این دنیا و نبود خط پایان در مسیر این غول احساس وحشت می کنی. یا وقتی که نوعی شلختگی و لاابالی گری افراطی در رفتار اجتماعی آلمانیها می بینی که حکایت از پایان مشروعیت ارزشها و سنتهای عمومی دارد. تو گویی آن زیر یک چیزی شکسته و ترک برداشته. شکستگی و ترکی که سطح را دچار نوعی بی قراری کرده است.
2- دوم وقتی که با یک فرد دین باور یا دیندار اعم از مسلمان و مسیحی و... مواجه می شوی و وی شروع می کند مستیقم و غیر مستقیم تبلیغ اعتقادت خود که متضمن نوعی اعتراض مضاعف به فرد شرقی متساهل است که چرا به فرهنگ دینی اهمیت کافی نمی دهد.
3- مورد سوم وقتی است که برخی از آلمانیها اظهار علاقه خاصی به فرهنگ شرقی می کنند و یا با ناامیدی، از به پایان رسیدن تمدن غربی صحیت می کنند و اینکه بشر باید منتظر ظهور تمدنها و فرهنگهای جدیدی باشد که چین و هند عموما مثال آورده می شود.
4- مورد چهارم و مهمترین، وقتی است که آدم در فضاهای آکادمیک تجدید نظر جدی غرب مدرن در موضع کلاسیک خود نسبت به سنت را می بیند. یعنی عقب نشینی از راسیونالیسم قرن 17(دکارت)، روشنگری قرن 18(کانت) و ماتریالیسم قرن 19(مارکس، فویرباخ، نیچه، فروید). این تجدید نظر که می توان با کمی مسامحه برای همه آنها از اصطلاح چتری پست مدرن استفاده نمود در رد آن نگاه منفی به دین مشترک هستند و اگر بر تقدم دینداری بر سکولاریسم اشاره نکنند حداقل به عدم ترجح و تقدم سکولاریسم بر دینداری تصریح می کنند. به نظر این جریان مدرنیته و سنت هر دو تفسیرهای متفاوت از هستی و زندگی هستند و مدرنیته امتیازی خاص بر سنت ندارد.
از این جهار مقام کم و بیش مورد دوم یعنی بحث با دین باوران در ایران هم پیش می آید ولی سه مورد دیگر کم و بیش حداقل به شکل ملموس مربوط به این دیار است. در مواجهه با آن مورد دوم هم با توجه به مشکلات اجتماعی- سیاسی که دین در ایران برای شهروندان درست کرده فرد بیشتر آن را نادیده می گیرد و حمل بر بی اطلاعی و یا منافع اجتماعی و سیاسی طرف می کند. همین وضعیت، یعنی داشتن گارد پیشینی در برابر استدلالهای سنت، باعث می شود که مطالب گهگاهی که از پست مدرنیسم در دانشگاههای ایران شنیده می شود جدی گرفته نشود و انسانها خیلی راحت با گفتن اینکه " ما جهان سومی ها ابتدا باید از سنت به مدرنیته گذر کنیم و بعد تعارض مدرنیته و پست مدرنیته را حل کنیم" و یا " پست مدرنیسم مسئله ما نیست" از کنار اینها می گذرند. ولی واقعیت آن است که غرب تجدید نظر در مرکزیت و تمامیت خود را مدتی است که شروع کرده است.
آنچه گفته آمد صرفا یک احساس مبهم است. ممکن است آن محصول شرایط زندگی من در غربت باشد و معلول دلتنگی ها و تردیدهایی که تازه واردها پیدا می کنند. شاید آن بی قراری که آن را در سطح جامعه غربی می بینم و آن را نشانی بر شکسته شدن چیزی در آن زیر می دانم بی قراری درون من است که آن را به بیرون تعمیم می دهم. ولی روانشناسان بیان احساسات را برای سلامتی روانی توصیه می کنند. تازه شاید نظرات خوانندگان این احساس را از ابهام برهاند.
نگاهی به جواب کانت در سوال از روشنگری
کانت متن کوتاهی درباره روشنگری دارد که بر خلاف دیگر نوشته هایش عاری از تعقیدهای فلسفی بوده و خوشبختانه قابل فهم است! وی این متن را به درخواست ماهنامه برلین Berlinische Monatsschrift در سال 1784 و در جواب به سوال "روشنگری چیست؟" نوشته است.[1] در این نوشته کانت مهمترین عنصر روشنگری را "شجاعت به کارگیری فهم" خود می داند. این نوشته مهمترین و موثرترین متن درباره روشنگری تلقی می شود و مخصوصا به پارگراف اول آن که فقدان روشنگری را نه معلول فقدان اندیشه، بلکه معلول فقدان شجاعت به کار گیری آن می داند استناد زیادی شده است.[2] این نوشته شاید امروزه برای شهروندان غربی خیلی مهم نباشد چرا که این ارزشها در جامعه آنها نهادینه شده و این امور جزو بدیهیات به شمار می روند ولی هنوز بعد از گذشت بیش از دویست سال این متن برای یک شهروند ایرانی خیلی معنی دار است. چرا که این حقوق از او دریغ شده است و یا اگر بخواهیم درستتر صحبت کنیم او تا کنون شجاعت و تلاش لازم برای به دست آوردن این حقوق نداشته است. با هم خلاصه این نوشته و چند نکته توضیحی را می خوانیم:
کانت در تعریف روشنگری می گوید: "روشنگری رهایی از محجوریت و نابالغی، داشتن عقل و شجاعت به کارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگران [خدا، کلیسا، دولت، و...] است. به عبارت دیگر روشنگری به بلوغ رسیدن فکری و شخصیتی انسان است. دوره ای که دیگر انسان به سرپرست و قیم نیازی ندارد و می تواند عقل خود را آزادانه برای رسیدن به اهداافش به کار گیرد. شعار روشنگری عبارت است از: " ای انسان، شجاعت به کاری گیری عقل و اندیشه خود را داشته باش".
به نظر کانت مهمترین عوامل مجوریت و یا موانع روشنگری، تنبلی و ترسویی هستند. "وقتی کتابی هست که به من می فهماند، وقتی کشیشی هست که وجدان من می شود، وقتی پزشکی هست که رژیم غذایی من را تعیین می کند و... دیگر چرا من خودم را به زحمت بیندازم. من نیازی به فکر کردن ندارم. اگر توان پرداخت پول دارم بقیه می توانند از جانب من کار کنند و بیندیشند". فرار از رقابت و تلقی رقابت به عنوان یک مسئله خطرناک هم از موانع روشنگری است. به نظر کانت این خصوصیات باعث می شوند که برخی[قدرت سیاسی، کلیسا، و...] به راحتی بتوانند قیومیت خود را برای توده مردم اعمال کنند.
ولی راه حل چیست؟ چگونه یک جامعه می تواند خود را از قیومیت مراجع برهاند؟ شرط ورود به عصر روشنگری چیست؟ کانت به یک شرط اکتفا می کند: آزادی. "برای این روشنگری به چیزی جز آزادی نیاز نیست. آن هم بی خطرترین نوع آن، یعنی آزادی به کارگیری اندیشه در هر زمینه". سپس کانت با لحن گلایه آمیز می گوید: ولی امروزه از هر طرف "استدلال نکن" به گوش می رسد. افسر نظامی: استدلال نکن مشق کن، مامور مالیات: استدلال نکن مالیات بپرداز. کشیش: استدلال نکن ایمان بیاور. به نظر کانت به هیچ گروهی و سازمانی از جمله کلیسا نباید اجازه داد که مردم را صغیر و محجور نگه دارند. " حتی کشیشی که به عنوان عضو یک کلیسا موعظه می کند باید آزاد باشد( بدون فشار کلیسای متبوعش) که به عنوان یک اندیشمند نظرات خود را ابراز دارد." در پایان کانت نکته بسیار ظریف دیگری را گوشزد می کند: " من در تبیین روشنگری و بیان عوامل مهجوریت آدمی بیش از همه به نمونه های دینی اشاره کردم چرا که حکمرانان هیچ علاقه ای به استفاده از هنر و علم در تحکبم حاکمیت خود ندارند."
اما چند نکته و حاشیه:
1- نکته اول آنکه این مقاله کمک کرد تا من متوجه علت یکی از ویژگیهای آلمانیها بشوم و آن تفرد و غرور افراطی آنهاست. آلمانیها در عین حال که مودب و خیرخواه هستند ولی به شکل تعجب آوری نسبت به دیگری بی توجه هستند. هر کس از کوچک و بزرگ، دنیا و سبک زندگی خاص خود را دارد. به راحتی دنیای خود را با دیگران شریک نمی شود و به هیچ وجه به دنبال سر در آوردن از دنیای دیگران هم نیست. من این ویژگی را در ذیل همان شعار روشنگری " شجاعت به کار گیری فهم خود" و به تبع آن "شجاعت خود بودن" می دانم. در جوامع دیگر وجود و زندگی هر فرد در ارتباط با دیگران و وابسته به دیگران شکل می گیرد و دوام می یابد. گویا بدون توجه دیگران، بدون تایید دیگران، بدون کمک دیگران نمی توان بود. و شاید این بحث بی ارتباط با مفهوم آوثنتیسیتی Authenticity در رومانتیسیسم و اگزیستانسیالیسم نباشد. البته از تبعات منفی این تفکر که همان سردی روابط اجتماعی است نباید غافل بشویم.
2- نکته دوم کمک این مقاله به فهم مفهوم و جایگاه آزادی در غرب است. همیشه ما در ایران از این همه بها و اهمیتی که به آزادی در غرب داده می شود تعجب می کنیم. از خود می پرسیم چرا آزادی این چنین در غرب پرستش می شود. با خواندن این متن به این سوالات جواب می یابیم. برای غرب آزادی نه مهمترین شرط بلکه تنها شرط توسعه و روشنگری است. غرب می داند که هرگونه نرمش دربرابر مرجعیتهای سنتی همچون دین به معنای بازگشت به قرون تاریک است. با این متنها آدم متوجه منابع این ایمان می گردد و می فهمد که این دین "آزادی پرستی" پیامبرانی چون کانت داشته است.
3- نکته سوم ارتباط این آزادی و شجاعت خود بودن با پیشرفت غرب است. اهمیت دادن به آزادی و استقلال فردی و تعبیر به "پشت سر گذاشتن کودکی و محجوریت" از آن باعث می شود که هر فرد احساس مسئولیت بیشتری بکند. وقتی گفته می شود که هر فرد باید نه از روی تقلید بلکه با استفاده از عقل اهداف خود را تعقیب بکنداعتماد به نفس و جرات بالا می رود. این آشکارا به خلاقیت کمک زیادی می کند. در جامعه ای که بیشتر شهروندان آن استقلال فکری ندارند و همیشه منتظر دستور و یا اجازه این و آن هستند نمی توانند جرات نوآوری به خرج دهند.
4- نکته دیگر مقایسه این وضعیت با جامعه ایران است. با در نظر گرفتن اینکه این متن بیش از دویست سال پیش نوشته شده و هنوز هنوز در جامعه ایرانی چنین متنهایی نوشته نمی شود و یا حداقل چنین ایده هایی فراگیر نشده است آدمی کلا شرمنده و ناامید می شود. من خیلی وقته که دلم خوش بود ما گامهای بزرگی برای توسعه برداشته ایم و با توجه به داشتن تجربه غرب در ذهن تاریخی خود، مسیر کوتاهتری برای پشت سر گذاشتن مراحل توسعه خواهیم داشت و لی گویا مشکل توسعه در جامعه ایران عمیقتر از این حرفهاست. هنوز پیامبران روشنگری ظهور نکرده اند.
4- دو نکته آخر نه در ستایش روشنگری بلکه در ارزیابی آن است. ارزیابی اول از زاویه شرقی است. در مقایسه با سنت اسلامی می توان برای روشنگری هم موارد مشابه پیدا کرد و هم موارد مخالف. شاید برخی از فیلسوفان و یا معتزله را بتوان گروههای مدافع آزادی معرفی کرد ولی می توان گفت که گروههای مخالف این طرز تفکر زیاد بودند که در راس آنها فقها هستند و بعد هم عرفا. اصلا روح دین از جمله اسلام بر تسلیم و اطاعت مبتنی است. عرفان اگر چه نوعی از پلورالیسم و سطحی از آزادی را قبول داشت ولی به شدت مخالف این ازادی از نوع روشنگری بود که به استقلال فکری و عملی فردی تاکید می کند. در عرفان رابطه مرید و مرادی حاکم است و مرید به تعبیر خودشان "کالمیت بین یدی الغسال" (مثل مرده بین دستهای مرده شور) است و نباید هیچ اعتراضی به مراد و شیخ خود کند. با توجه به اینگونه آموزها آدم به خود می گ.ید که یک وقت نکنه با توجه افراطی به آزادی چیزهای دیگر را از دست بدهیم؟
5- ارزیابی دیگر از نکته نظر خود غربی ها و مشخصا پست مدرنهاست. این نوع از روشنگری در دهه های اخیر توسط پست مدرنیستها بی رحمانه نقد شده است. حرف اصلی این پست ها را شاید اینگونه بیان کرد که آن تصوری که کانت از آزادی داشت و آن را تبلیغ می کرد انتزاعی و خیالی است. ما انسانها در چنبره شرایط سیاسی و تاریخی فکر و عمل می کنیم و خیال می کنیم که آزادیم و یا می توانیم آزاد باشیم. فوکو یک مقاله ای دارد دقیقا به همین نام و ناظر به این نوشته کانت و می گوید که کانت برای آزادی انسان فقط یک محدودیت قائل است، یک محدودیت عمومی و آن هم عدم قدرت شناخت امور متافیزیکی مثل خدا و نفس و اراده است. ولی فوکو می گوید محدودیتهای عقل انسان بیشتر از این حرفهاست. تا جایی که به سختی می توان از وجود ازادی واقعی حرف زد. تمام سیستم اجتماعی سیاسی و ... موانع آزادی انسان هستند.نکته انتقادی دیگری که از زاویه دید غربی می توان بر این نوشته ذکر کرد از آن افرادی مثل هابرماس است که منتقد مدرنیته هستند ولی نه پست مدرن. به نظر هابرماس اگر چه موانع سنتی روشنگری و مراجع سنتی همچون دین و دولتهای خودکامه دیگر نیستند ولی همچنان انسانها عاجز از به کارگیری "فهم خود" هستند. عقل ابزاری Instrumental Reason موانع جدیدی ایجاد کرده است که کمپانی های بزرگ و مخصوصا رسانه ها از جمله آنها هستند. آشکار است که انتقاد هابرماس نه به خود روشنگری و یا امکان آن بلکه به پروسه تحقق آن است. [3]
[1]- متن آلمانی، انگلیسی و فارسی مقاله در ادرسهای زیر در دسترس هستند:
http://sap.ereau.de/kant/was_ist_aufklaerung/#note1
http://sap.ereau.de/kant/what_is_enlightenment/
ترجمه یدالله موقن:http://www.mahmag.org/farsi/philostudies.php?itemid=1392
ترجمه همایون فولادپور:http://fallosafah.net/Book_of_Memories_16.htm
[2] - http://en.wikipedia.org/wiki/What_is_Enlightenment%3F
[3] - با جستجو در اینترنت متوجه شدم منابع خوبی درباره این نوشته به فارسی وجود دارد. یکی از این منابع:
هابرماس
یورگن هابرماس(Jurgen Habermas) فیلسوف و جامعه شناس معاصر آلمانی ( -1929 دوسلدورف) معمولا به عنوان عضو نسل دوم سنت تئوری انتقادی critical theory و یا مکتب فرانکفورتFrankfurt School معرفی می شود. مکتب فرانکفورت که از نمایندگان نئومارکسیسم است از دهه 1920به این سو در انستیتوی پژوهش اجتماعی فرانکفورت Institute for Social Research شکل گرفت. این مکتب که در دهه های بعدی توسط برخی از روشنفکران چپ همچون تئودر آدرنو Theodor Adorno ، ماکس هورکهایمر Max Horkheimer و هربرت مارکوزه Herbert Marcuse تقویت شد، علاقمند به مطالعه شرایط اجتماعی جدید بعد از جنگ جهانی اول در سایه اندیشه مارکس بودند. عدم وقوع انقلاب سوسیالیستی در جوامع صنعتی اروپای غربی و مخصوصا گرایشات فاشیستی جامعه پیشرفته آلمان از اوایل دهه 30 متفکران چپ را به ضرورت بازنگری در اندیشه مارکس وادار کرد. آنها با استناد به این شرایط متمایل بودند که بگویند طبقه کارگر و یا توده مردم در اثر آلودگی به فرهنگ مصرفی غرب و سرمایه داری دیگر پتانسیل انقلابی خود را از دست داده است و نمی توان از آن انتظار تحول و پیشتازی داشت. کانت و نقد او از عقل کلاسیک و مارکس و نقد او از ایدئولوژی دو منبع الهام تئوری انتقادی بودند.
هابرماس در سال1954 از رساله دکترای فلسفه خود با موضوع تناقض در اندیشه شیلینگ-فیلسوف قرن 19 آلمانی- در دانشگاه بن دفاع کرد. وی از سال 1956در انستیتوی پژوهش اجتماعی فرانکفورت و زیر نظر هورکهایمر و آدرنو مشغول نگارش رساله پست دکترایش شد و در پی رد رساله او توسط اساتید راهنمای فرانکفورتی اش اجبارا از رسالهاش در دانشگاه ماربورگ Marburg دفاع کرد. رساله پست دکترای او در سال 1962 با عنوان تحول ساختاری حوزه عمومی: تحقیقی در طبقه بندی بورژوا منتشر شد. ناگفته نماند که این کتاب تنها بعد از چاپ ترجمه انگلیسی آن در سال 1989 بود که به مثابه یک تئوری نو در حوزه علوم انسانی مورد توجه قرار گرفت و شهرت یافت. هابرماس در سالهای اخیر با انتشار کتاب تئوری کنش ارتباطی The Theory of comunicative action (1991) و ارائه روایتی متفاوت از عقلانیت که به عقلانیت ارتباطیCommunicative Rationality معروف شد بیشتر مورد توجه قرار گرفت.
حوزه عمومی
حوزه عمومی به قلمروی از زندگی اجتماعی گفته می شود که در آن افکار عمومی شکل می گیرد و از این طریق اتوریته عمومی را تحت تاثیر قرار می دهد. حوزه عمومی امروزه طیف وسیعی را از رسانه ها-رادیو، تلویزیون، روزنامه، اینترنت- گرفته تا کافی شاپها، میهمانی ها و... را شامل می شود. در حوزه عمومی شهروندان به مثابه فردها وارد گفتگویی آزاد درباره منافع عمومی general intersts می شوند. به نظر هابرماس حوزه عمومی به معنای واقعی کلمه و با دو شرط عمومیتinclusively - مشارکت تمام شهروندان- و آزادی کامل تنها در قرن 18 و در اروپا شکل گرفت. بحثهای سیاسی درباره فعالتهای حکومت که در محتوا انتقادی باشد و همینطور به شکل نهادی مورد حمایت قرار بگیرد انحصارا مربوط به مرحله ويژهای از حیات اجتماعی است که در قرن 18 اروپا و درفضای بورژوا شکل گرفت.
تا قرن 18 اقتدار authorityبه حاکم و برخی از اعضای جامعه اشراف و روحانی منحصر بود. این گروه خود را مقدم بر توده مردم می دانستد نه مسئول برای مردم. در قرن 18 بود که طبقه بورژوا که به جریان آزاد اطلاعات تجاری نیاز داشت و طبقه حاکم را سدی در برابر خود می دید شروع کرد به ایجاد راه و فضای متفاوت خود از طریق روزنامه ها و... در این شرایط بود که قهوه خانه ها در انگلستان، کافی شاپها در فرانسه و.....در آلمان محلی برای بحث درباره منافع عمومی شد. در مرحله دوم حوزه عمومی گسترش بیشتری پیدا کرد که هابرماس از آن با "حوزه عمومی لیبرال" یاد می کند. در این مرحله به خاطر تضمین آزادی اندیشه و تجمع و ... در قوانین اساسی کشورها و همینطور رسانه ها میزان مشارکت مردم و آزادی آنها بیشتر شد.
مرحله سوم حوزه عمومی، جایی که نئومارکسیست و مکتب فرانکفورتی بودن هابرماس خودش را نشان می دهد، حوزه عمومی و رسانه های انبوه است. به نظر هابرماس حوزه عمومی فعلی توسط رسانه های گروهی وابسته به قدرتهای بزرگ اقتصادی و... استثمار شده اند و دیگر کارایی اصیل قبلی خود یعنی نقد و کنترل اتوریته عمومی را از دست داده اند. این در واقع عبارت اخرای تعبیر هورکهایمر و آدرنو درباره توده مردم است. هابرماس موضوع این تحول نامیمون را از مردم به حوزه عمومی تغییر داده است. هابرماس از این وضعیت به نئوفئودالیسم تعبیر می کند. یعنی الان هم اتوریته را نه توده مردم بلکه فئودالهای اقتصادی و به تبع رسانه ای تعیین می کنند. البته به شکل غیر مستقیم. قدرتهای بزرگ اقتصادی از طریق رسانه ها افکار عمومی مردم را شکل می دهند. مسئله اصلی هابرماس در کتاب تئوری کنش ارتباطی نیز همین مسئله است. او عقلی سازی و استعمار جهان- زیست life-world انسانی توسط بوروکراسی و قدرتهای بازار را نقد می کند.
این انتقاد منحصر به حوزه چپها نیست. جماعت گرایان نیز فرهنگ مدرن را از این منظر مورد نقد قرار داده اند. مثلا چارلز تیلور Charles Taylor فلیسوف معاصر کانادایی با تعبیر به استبداد نرمsoft despotism این وضعیت را یکی از بحرانهای فرهنگ غربی دانسته است. تیلور در کتابی با عنوان سه بحران مدرنیته Three Malaise of Modernity در کنار "فردگراییindividualism و عقلانیت ابزاریinstrumental reason از استبداد نرم نیز یاد می کند. منظور تیلور از استبداد نرم آن است که امروزه هم مردم نقش چندانی در معادلات قدرت و سیاست ایفا نمی کنند. استبداد نرم استبداد غیر مستقیمی است که ما آن را احساس نمی کنیم.
بررسی و نقد
1- اولین نقد بر دیدگاه هابرماس را می توان به اشتباه او در غفلت از سوابق حوزه عمومی در قبل از قرن 18 و خارج از جغرافیای اروپا اختصاص داد. او برخی واقعیتهای تاریخی و گروههای دیگر مثل زنان را نادیده گرفته است. مثلا ما می دانیم که در آتن باستان بحثهای عمومی فراوانی رخ می داد. یا در دوران اسلامی جریانهای فکری- اجتماعی، همچون تشیع، معتزله، شعوبیه، خرمدینان، و... که گاه پایگاهی جدی در بین توده مردم داشته اند، موجب تغییر حکومت می شده اند. البته با دو شرط عمومیت و آزادی کامل در مشارکت می توان گفت که حوزه عمومی پدیده ای جدید است. مثلا در یونان عمومیت نداشت و زنان و بردگان نبودند. یا در دوران اسلامی مشارکت در این حوزه علاوه بر نداشتن عمومیت توام با آزادی نبود و این نوع فعالیتها همیشه هزینه سنگین در پی داشت.
با این حال نباید از نظر دور داشت که دو شرط عمومیت و آزادی در مشارکت، تشکیکی و ذومراتبی هستند. الان هم نمی توان گفت که در جامعه غربی آنها صددرصد محقق هستند. بنابراین به نظر می رسد بهتر بود هابرماس می گفت: حوزه عمومی که افکار عمومی را شکل می دهد و اوتوریته عمومی را نقد و کنترل می کند در طول تاریخ و در جوامع مختلف در سطوح متفاوت(مثلا با جامعیت کمتر در یونان باستان و یا آزادی کمتر در تمدن اسلامی ) رواج داشته است ولی در قرن 18 و با ظهور طبقه بورژوا تحولی بنیادین و پیشرفتی سریع را تجربه کرد و دو شرط جامعیت و آزادی در سطحی بالا و بی نظیر در تاریخ تامین شدند. البته اهمیت نقش هابرماس در کشف، تبیین و برجسته سازی مفهوم و تئوری مسلم است.
2- ملاحضه دیگر قابل ذکر آن است که با روایت هابرماس گمان می رود که حوزه عمومی نقش بنیادین و کلیدی در اتوریته عمومی دارد و بلکه تنها فاکتور تعیین کننده در جامعه است ولی واقعیت آن است که در خیلی از کشورهای جهان سوم علیرغم وجود سطحی از حوزه عمومی و به تبع آن وجود افکار عمومی مخالف اتوریته، این حوزه عمومی تاثیر خاصی بر اتوریته ندارد. نمونه آن را می توان در کشورهای استبدادی از چین تا ایران، برمه و عراق زمان صدام دید.
3- نکته دیگر مربوط به تحولات اخیر در اندیشه و فلسفه هابرماس است. هابرماس در سال 1991 با انتشار کتاب تئوری کنش ارتباطی The Theory of comunicative action گامی جدید در فلسفه های جامعه-ارتباط محور برداشت. او روایتی جدید از عقل ارائه داد: عقلانیت ارتباطیCommunicative Rationality. عقلانیت ارتباطی که از خلال ارتباطات زبانی شکل می گیرد در مقابل عقل فلسفی- محض- وجودی است که گویا یک ویژگی مطلق و خالص پیشنی و فطری بشر است و انسان با آن می تواند امور و ارزشها را بشناسد. او در واقع عقلانیت را از هستی و یا انسان به مثابه فاعل شناسا به ارتباطات زبانی برد. مشابه این دیدگاه تئوری نئوپراگماتیسم ریچارد رورتی است که می گوید درست و نادرست از خلال فعالیت اجتماعی شکل می گیرد و در هر دوره متناسب با فعالیتهای اجتماعی آن یک پارادایم خاصی از درست- نادرست وجود دارد.
4- اهمیت حوزه عمومی وقتی بهتر فهمیده می شود که کمرنگ شدن معرفتشناسیهای بنیادگرایانه Fundationalist Epistemology و مدرن کلاسیک را مد نظر قرار دهیم. در عصر فرامدرن دیگر معرفت نه بازنمایی واقعیت Representation of Reality در آیینه ذهن بلکه محصول کنشهای اجتماعی انسان تعریف می شود. ریچارد رورتی در کتاب فلسفه آیینه طبیعت Philisophy: The Mirror of Nature به تبیین تلقی کلاسیک از فلسفه و معرفت به مثابه آیینه واقعیت که تلقی حاکم بر فلسفه از افلاطون تا دکارت و کانت بوده است می پردازد و سپس با استفاده از تئوری پراگماتیسم استدلال می کند که معرفت از خلال پرکتیس و فعالیت اجتماعی شکل می گیرد. وی معتقد است که هیچ معرفت مطلق نداریم و ملهم از اندیشه های کوهن Thomas Kuhn و کواین Quine در فلسفه علم، که می گویند تئوریهای علمی به شکل پارادایمی تغییر می کنند، رورتی هم استدلال می کند که هر نظام معرفتی تاریخ مصرف دارد و با نظام معرفتی دیگر اعتبار خود را از دست می دهد. بدین ترتیب ما نه با معرفت درست جاودان بلکه با معرفتهای درستی طرف هستیم که جانشین هم می شوند و هر کدام تاریخ مصرف ویژه خود را دارد. آنها متناسب با کارکرد خود در شرایط اجتماعی خاص و در محدوده زمانی خاص "صادق" معرفی می شوند. این معرفتها در کوره فعالیت اجتماعی است که برچسب سحرانگیز صادق دریافت می کنند. این تلقی از معرفت در عین حال که به تعبیر برخی به شدت نهلیستی و ترسناک به نظر می رسند، آشکارا اهمیت حوزه عمومی را بسیار برجسته می کند.
5- به نظر می رسد که در فلسفه های اخیر چه از نوع پست مدرن – ریچارد رورتی- و چه مدرن – هابرماس- گرایش خاصی برای فرار از چارچوبهای بنیادگرایانه فلسفه وجود دارد. و شاید فاز جدیدی از فروکاهش فلسفه به علوم و یا واگذاری بخشهای بیشتری از فسلفه به علوم فرارسیده است. فلسفه از ابتدای دوره مدرن برخی از بخشهای خود مثل علوم طبیعی، جامعه شناسی و روانشناسی را مستقل کرد. ولی همچنان وجودشناسی، معرفت شناسی و اخلاق وابسته به مادر هستند. به نظر می رسد با این گرایشها معرفت شناسی هم به جامعه شناسی، عصب شناسی و روانشناسی فروکاهش داده می شود. وجود شناسی هم به عنوان مادر پیر دچار سرنوشت شیک اتانازی شود. ممکن است آن با عقلانیت جدید "غیر عقلانی" تلقی شود و منقرض گردد. اخلاق هم مخصوصا با متدولوژیهای جدید در اخلاق زیستی و... بیشتر علم آمار و جامعه شناسی می شود. در حوزه ارزشها و اخلاق دیگر صحبت از کشف درستی و نادرستی یک رفتار زیستی- درمانی مثلا سقط جنین بر اساس حقایق و اصول مسلم اخلاقی نخواهد بود بلکه غایت قصوای یک پژوهشگر اخلاق زیستی کشف دیدگاه افکار عمومی درباره سقط جنین خواهد بود که خود آن محصول فعالیت اجتماعی و حوزه عمومی است.
6- تفاورت هابرماس با پست مدرنها مثلا ریچارد رورتی در آن است که پست مدرنها تمام بنیادها و اصول مدرنیته مخصوصا عقلانیت را به طور رادیکال نقد کرده و بی اعتبار اعلان می کنند ولی هابرماس سطحی از اعتبار را برای عقلانیت مدرن و امکان ارزیابی معنی دار گزاره ها را می پذیرد. انتقادات هابرماس بیش از آنکه به بنیادهای مدرنیته باشد به نحوه جریان مدرنیته است. مثلا او اشغال شدن حوزه عمومی توسط رسانه های وابسته به قدرتهای بزرگ اقتصادی را نقد می کند. به تعبیری دیگر هابرماس مدرنیته را "پروژه ناتمام" می داند نه پروژهای که اساسا بر توهم استوار بوده است. او در عین حال که نقش جامعه را در صورت بندی معرفت و نظام ارزشی انسان مهم می داند به مفاهیم پیشین، پیشین بر تجربه و جامعه، را نیز می پذیرد. "justification is the foundation of all forms and dimensions of relationship.
امروز از طرف دانشگاه از کمپ بوخن والد یکی از مراکز اصلی وحشیگری نازیها بازدید کردیم. صحنه های بوخن والد وحشیانه ترین چیزی است که در عمرم دیده و یا شنیده ام. نازیها روی تمام جانیان تاریخ را سفید کرده اند. بوخن والد و انبوه کمپهای مشابه لعنتی ابدی بر پیشانی انسان است.
در این اردوگاه بین سالهای 1938 تا 1945 بیش از 250 هزار اسیر نگهداری می شد که از آنها 50 هزار نفر جان خود را از دست دادند. بنا به گفته راهنمای تور نازیها 25 اردوگاه اسرای مشابه داشتند و 100 اردوگاه کوچک. در این اردوگاهها تخمینا 6 میلیون نفر از یهودیها گرفته تا محکومین سیاسی، اسرای جنگی، افراد منسوب به نژادهای به نظر نازیها "پست"، همجنس گراها، و... زندگی خود را از دست دادند.
شرح آنچه نازیها در این اردوگاه انجام داده اند فرصت خاصی می خواهد عجالتا برخی از بخشهای اصلی آن را فهرست وار می نویسم:
- در بخش ورودی در کنار بخش اداری حدود 20 سلول انفرادی قرار داشت که بیشتر برای شکنجه زندانیان مورد استفاده قرار می گرفت. اتاقهای کوچک بدون پنجره، انواع وسایل شکنجه، اسامی و عکس برخی از قربانیان همان ابتدای ورود هر بازدید کننده را شوکه می کند.
- در کنار محوطه اردوگاه یک مجتمع تفریحی برای افسران اس.اس. و خانواده هایشان درست کرده بودند. این مجتمع باغ وحش داشت و همینطور از آن می شد محوطه داخلی اردوگاه را هم دید. گویا افسران اس.اس. به همراه خانواده و بچه های خود علاوه بر تماشای حیوانات باغ انسانهای "پست"را هم تماشا می کردند.
- وحشاتناکترین بخش "کوره آدم سوزی" بود. با آن دود کش آجری اش که مثل کوره آجرپزی می ماند. اجساد این کوره ها به سه روش وارد می شدند. 1- تیرباران شده ها و یا آنها که در اثر فشار کار و گرسنگی و.. مرده بودند. این اجساد وارد اتاقی می شدند که در ورودی آن یک سکویی مثل سکوی مرده شویی قرار دارد که نه برای شستن مرده ها بلکه برای تکه پاره کردن جسد زندانیان توسط به اصطلاح پزشکان نازی مورد استفاده قرار می گرفت و بقیه جسد هم در کوره ها سوزانده می شدند. کوره آدم سوزی چیزی مثل تنورهای نانوایی های جدید است. با 6 یا 8 چشم. چسد با دستگاه خاصی به درون تنور یا چشمهای کوره فرستاده می شدند. 2- روش دوم که وحشیانه ترین است و اتاق آن بدترین بخش این ساختمان و اردوگاه بخشی است که زندانیان از یک حفره ای در حیاط ساختمان به زیرزمینی انداخته می شدند. در این زیرزمین افراد را زنده زنده از میله های فلزی دقیقا مثل قصابی و کشتارگاه آویزان می کردند(حدود 30 میله بود) و بعد از آنکه جان می دادند با یک دستگاه بالابر به اتاقی که کوره در آن قرار داشت می بردند. 3. روش سوم که برای کشتن بی دردسر بود به این شکل بود که اسرا را به بهانه اندازه گرفتن قد در اتاقک کوچکی پشت به دیواری که بالای آن شکافی قرار داشت قرار می دادند و به محض قرار گرفتن زندانی از پشت دیوار و از شکاف به گردن او شلیک می شد و کشته می شد. اجساد این کشته ها نیز در کوره سوزانده می شد. داستان وقتی تراژیکتر می شود که بدانیم بیشتر این کارها یعنی کشتن، سوزاندن و .. توسط خود زندانیان انجام می شد....
- بیشتر ساختمانهایی که زندانیها را در آنها جای می دادند الان تخریب شده اند. اما ساختمانهای اداری هنوز هست. در محوطه اردوگاه محل ویژه ای هم برای آویزان کردن و تنبیه زندانیان خاطی در ملا عام قرار داشت. در منتهی الیه جنوبی اردوگاه محلی قرار داشت که زندانیهای آنجا عموما بر اثر گرسنگی می مردند. بقیه زندانیان به آنها "موزلیمان" یعنی مسلمان می گفتند. چرا معلوم نیست. شاید به خاطر آنکه آنها شبیه مسلمانان در حین انجام حج بودند و یا...
- در وسط حیاط اردوگاه یادبود قربانیان در سطح زمین قرار دارد که اسامی ملیتهای کشته شدگان در آن حک شده است. روس، یهودی، آمریکایی، انگلیسی، چک، ترک، اندونزیایی، و....
- آدم چقدر راحت می تواند حیوان شود و پست تر از حیوان. چه خوب شد که چهره دیگر این جامعه را دیدم. صد رحمت به جانیان تاریخ ما.